|
نظریه های روان درمانی تاریخچه - چارچوب نظری - کاربرد درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان یکشنبه 28 آبان 1391 :: 10:54 :: نويسنده : therapynojavan
کوهی در اقیانوس
کوهی در اقیانوس
در چنین نظام مفهومی می توان به اهمیت «من» به عنوان مظهر خودآگاهی فردی که در وضعیتی تعارض آمیز مابین «نهاد» و «فراخود» قرار دارد و باید با ویژگی های خودسامان بخش بین دو نوع قوای متعارض تعادل برقرار سازد، واقف شد. اهمیت مفهوم «من» از این لحاظ شایان توجه است، چون خودآگاهی جزء عالی ترین تجارب انسانی هر شخص محسوب می شود. فروید در واقع برای انرژی زندگی منشاء حیوانی قائل بود و فرض را بر این می گذاشت که گویی انسان ها در مسیر کسب فرهنگ و اجتماعی شدن باید بر سائق های زیستی خود لگام بزنند و در جهت فاصله گرفتن از انرژی حیاتی خود گام بردارند؛ چیزی که بالقوه منشاء تعارض بزرگی است. فروید خود این وضعیت را منفی ارزیابی می کرد و تصورش بر آن بود که انسان راه گریزی از این وضعیت ندارد و باید با آن کنار بیاید. فروید با توجه به اینکه هنرمندان به زعم او تماس بیشتری با جهان نمادین برقرار و در تحریف وقایع و انسانی تر ساختن آن تجارب زیادی کسب می کنند، به مطالعه زندگی آنان می پرداخت تا قابلیت «من» قابل انعطاف را مورد ارزیابی قرار دهد. او هنرمندان را به چشم افرادی می نگریست که به گونه یی موفق می شوند سائق های زیستی خود را متعالی سازند، بی آنکه از این انرژی حیاتی صرف نظر کنند. در همین رابطه، اهمیت «من» در نظام مفهومی فروید آشکار می شود. طرح مفهومی «من»، این مظهر خودآگاهی فردی که در جهان مفهومی فروید همواره در وضعیت تعارض آمیز قرار دارد، از مباحث بسیار مهم روانشناختی به شمار می رود. بسط نظری همین مفهوم بود که فروید را به جایگاه امروزی اش ارتقا داد. از زمان فروید تا مدت ها پس از وی تقریباً هر روانشناس نظریه پرداز و صاحب نظری، حتی به رغم تردید در آرا و نظریات فروید، دست کم در مباحث مربوط به نظریه شخصیت، نظراتش را حول این طرح مفهومی یا چیزی معادل آن می پروراند. فروید برخی مفاهیم نظیر ناخودآگاه یا ناهوشیار را مورد مطالعه گسترده تر و دقیق تر قرار داد که حتی پیش از وی از طرف صاحب نظران مورد بحث قرار گرفته بودند، اما هیچ یک از آنان چنین مفاهیمی را این گونه مورد توجه قرار نداده بودند. فروید همچنین سهم بسزایی در کشف راه هایی برای مطالعه مفاهیم مورد نظر ارائه داد. مفهوم «من»، مظهر خودآگاهی فردی، مفهوم روانشناختی مهم و پیچیده یی است که در واقع باید با ویژگی «خودسامان بخش» به عنوان عنصر روانشناختی رشید و بالغ، با فراهم آوردن جو روانشناختی مناسب، بین نیروهای حاکم بر شرایط زیستی - اجتماعی از سویی و نیروهای عرفی، هنجارهای اجتماعی و اخلاقی از سویی دگر و به یک تعبیر بین «نهاد» (ضمیر ناآگاه) و «فراخود»، ایجاد و استقرار شرایط تعادلی را ممکن کند و سطح تعارض ها را کاهش دهد. در صورتی که «من» به هر ترتیب موفق نشود نیازهای سائق های زیستی - اجتماعی را با الزامات واقعیات به نحوی سازنده منطبق سازد و تنش های موجود را به حداقل برساند، نشانه ها و علائم بالینی - رفتاری فعال خواهند شد. به عبارت دیگر چنانچه «من»، این مظهر عالی ترین تجارب خودآگاهی به هر علتی، خواه تجارب نامناسب پرورشی در دوران کودکی، خواه تاخیر در تشفی سائق های زیستی - اجتماعی یا اختلال در آن، کیفیت رشید و بالغ را به معنای روانشناختی کلمه احراز نکند یا پس از احراز این کیفیت، بر اثر جو روانشناختی - اجتماعی نامناسب و تحمیلی، دچار نقصان و نزول کیفیت شود، به عنوان حامل خودآگاهی دچار تحریف می شود و در واقع از ویژگی و کارکرد اصلی خود به منزله «خودسامان بخش» بازمی ماند. در چنین وضعیتی نشانه های بالینی - رفتاری بروز می کنند. براساس نظرات برخی از پیروان فروید که از موضع نقد در تحلیل های روانشناختی، در مقایسه با سائق های روانی روی مولفه های اجتماعی تاکید بیشتری داشتند، وضعیت پرورشی نامناسب و جو روانشناختی غیربهینه ممکن است به سختی و عدم قابلیت انعطاف «من» بینجامد؛ کیفیتی شبیه به «وضعیت دستوری» بیانگر عدم توانایی در انطباق نیازهای اجتماعی و ضمیر ناخودآگاه با شرایط محیط اجتماعی. چنین وضعیتی گویی بیانگر عدم اعتماد به ویژگی خودسامان بخش «من» به منزله مظهر عالی خودآگاهی فردی است. این حالت در واقع گویی به مثابه آن است که عزت نفس فرد و آن احساس خودارزشمندی فرد لطمه می بیند و جریحه دار می شود. ایجاد وضعیت دستوری برای «من»، مظهر خودآگاهی فردی، گویی به منزله نادیده گرفتن و ناچیز شمردن عوامل اصلی اثرگذار زیستی، اجتماعی و فرهنگی عمل می کند. به ویژه از آن رو که «من» (خودسامان بخش) در شرایط متعارف به راهکارهایی روی می آورد که با توسل به آن، عوامل دخیل در تعارض، روابط زنده، متقابل و زایای خود را از دست ندهند. تعامل مناسب بین «نهاد» (ضمیر ناآگاه) و «فراخود»، «من» (خودسامان بخش) را قادر می سازد پویایی اش را حفظ و در بستر زمان حرکت کند و قادر به خلق ارزش های جدید برای تعامل مناسب تر بین نیروهای دخیل در تعارض ها شود. چنانچه شدت محرک های زیستی - اجتماعی فزونی گیرد، «فراخود» تسلطی فراگیر اعمال کند یا در یک جو روانشناختی نامناسب، شرایط بر «من» به منزله مظهر خودآگاهی فردی دشوار شود یا با استقرار یک وضعیت دستوری برای «من» کیفیت خودآگاهی فردی قلب شود و ویژگی و کارکرد اصلی «من» به مثابه «خودسامان بخش» نقصان پذیرد و «من» قابلیت انعطاف خود را از دست دهد، ارگانیسم زنده به منظور ممانعت از ازهم پاشیدگی با تشکیل نشانه ها و علائم جسمانی - رفتاری در واقع پیام می دهد. در اینجا باز هم این سوال مطرح می شود که پیام های ارگانیسم زنده را چگونه می توان واکاوی و درک کرد. چون فروید در فعالیت های حرفه یی خود و در صحبت با مراجعان، چه به واسطه تخلیه هیجانی و چه با پیگیری تعارض ها و تجارب دردآور، در راستای تخفیف نشانه های بیماری، به نتایج مناسبی دست می یافت، احتمال می داد محتوا و شکل ناخودآگاه مانند زبان از ساختاری استعاری و نمادین برخوردار باشد. او برای مطالعه زبان های منسوخ، آثار به جامانده از قبایل ابتدایی و دولت های باستانی، سال ها وقت گذاشت. او در این اندیشه بود که شاید بتواند با مفهوم سازی و کندوکاو در زبان، نمادها، اسطوره ها، آیین ها، مراسم و سنن کهن، مرجع نشانه ها یا علائم زبانی را در رویاهای افراد قابل فهم سازد. فروید در نهایت به این نتیجه رسید که درک «نمادها» و «نشانه ها» در زبان ادبیات با درک نشانه ها در انسان، در گفتار و در زبان روزمره، دست کم در راه های فراخوانی و تفسیر تعارض ها و درک تجارب آزارنده و تغییر بصیرت افراد تفاوت هایی دارد. او در واقع به تفاوت مابین زبان گفتار و زبان ادبیات صحه گذاشت. چنانچه فروید فقط با شعر یا متون ادبی سر و کار می داشت، کافی بود برای درک معنای ضمنی مطالب، با زبان تصویری، استعاری و زبان نمادها آشنا می شد تا متن را رمزگردانی کرده و معنای ژرف تر مطالب را دریابد. اما برای درک نمادها در سخنان و رفتار انسان و فهم مرجع آنها و درک نوع و کیفیت تضادها به رویکردهای دیگری نیاز بود. به غیر از مشکل درک زبان استعاره یی و نمادین پیام های جسمانی، تعبیر متداول از «خودآگاهی» موجود در سنت فلسفی نیز به کار فروید نمی آمد. به این اعتبار سنت فلسفی و رویکرد اصالت ذهن که برای رابطه فرد با جهان رابطه یی معرفتی و شناختی قائل است و میزان شناخت آگاهانه را از مهم ترین مولفه هایی می داند که موجب غنای فکری و چگونگی استفاده فرد از امکانات می شود، نمی توانست در رابطه با مفهوم «من» در نظام روانشناختی فروید کمکی به وی کند. قلب ماهیت تعارض ها روانکاوی با خودآگاهی متعارف و مورد بحث در سنت های فلسفی سر و کار ندارد. فروید نحوه استدلال مراجعان و عینیات موجود را دلایل و ظواهر کلیشه یی تلقی می کرد و معتقد بود واقعیات معمولاً چیز دیگری است. فروید برای درک و فهم پدیده ها نشانه های بالینی - رفتاری را به عنوان فاکتور واقعی نمی دید، بلکه به منزله فرانمود چیزی دیگر یا پیام یک رویداد دیگر می نگریست. آن فرانمود در واقع آن واقعیت تحریف شده است که ابژه روانکاو است نه خود نشانه. در چنین مواردی، فروید به واکنش معکوس یا واکنش تبدیل به عنوان نوعی مکانیسم دفاعی در جهت قلب ماهیت تعارض اصلی نظر داشت که در قالب خودآگاهی متعارف قرار نمی گرفت. به این معنی که سائق ها، نظرات و رفتار به لحاظ اجتماعی نامطلوب و حاکی از بی وجدانی، در چارچوب یک مکانیسم دفاعی، لباس عاریه یی و مبدل بر تن می کنند و به شکل رفتار و کلام مخالف آن درمی آیند. مثلاً برادر بزرگ تر خانواده که پس از فوت پدر، خود را به طور ناخودآگاه در برخورداری کامل از ارثیه، با وجود وضعیت معیشتی دشوار در ایران، بدهی و نداشتن خانه، نسبت به برادر کوچک تر که در خارج از کشور به تحصیل اشتغال دارد، محق تر می پندارد، ممکن است رویه یی عکس آن را در پیش گیرد و پشت تلفن بگوید؛ «فقط آرزوم همینه که تو از سفر بیایی.” فکر و تصور ناپسند می تواند همچنین در چارچوب این مکانیسم روانی «تبدیل» شده و به شکل عارضه یی جسمانی و به طور عکس آن نظرات تظاهر یابد. در همین رابطه فروید مواردی بالینی نظیر به اصطلاح «بی حسی کف دست» را به عنوان یک هیجان عاطفی قلب ماهیت داده و جسمانی شده، مورد مداوا قرار داد. این اصطلاح به عارضه یی اشاره دارد که در آن تنها کف دست حساسیت خود را از دست می دهد و قادر به فعالیت نیست، ولی بخش های دیگر دست از مچ به بالا سالم است. آزمایش های پزشکی نشان می داد این عارضه معلول یک اختلال عضوی نیست، زیرا مسیرهای عصبی که احساس را به کف دست انتقال می دهند، این عمل را برای بازو نیز انجام می دهند. فروید در همین رابطه موارد دیگری از واکنش های تبدیل را معرفی کرد که مشتمل بر از دست دادن بینایی، تکلم یا شنوایی و اشکال مختلف فلج عضلانی بود. در دیدگاه فروید این باور وجود داشت که واکنش های تبدیل، پاسخ هایی ابتدایی به تعارض های عاطفی هستند. وجود نشانه های تبدیل هنگامی منطقی است که تعارض های عاطفی فرد را دست کم موقتاً در محاق ببرد و احساسات جریحه دار شده فرد را تسکین دهد مثلاً زنی که می خواهد مادر بیمار خود را ترک کند تا به یک جشن برود، ممکن است خود را در گام برداشتن ناتوان بیابد. در چنین شرایطی که الزامات جو روانشناختی با خواسته های فردی هماهنگی نداشته است، احساس تعارض بروز می کند. فروید برای توضیح فیزیولوژیکی علل بروز عارضه های جسمانی و رفتار نابهنجار نیز دست به ابتکار جالبی زد و روش روان پویایی را به منزله نوعی الگوی هیدرولیک از ذهن ارائه داد که در آن فشاری که به لحاظ روانشناختی بر عواطف فرد وارد می شود، به اصطلاح، فرد خشمگین می شود، اما خودخوری می کند و به قلمرو دیگر (قلمرو جسمانی یا رفتاری) نفوذ می کند. بر این اساس، فروید نشانه های بالینی بدون علل عضوی را به عنوان جلوه های جسمی - رفتاری پدیده های عاطفی - هیجانی توصیف و استدلال می کند که چگونه ممکن است یک لطمه عاطفی، یا احساسی ذهنی به تجربه یی جسمانی فرا رود یا بدل شود. مثلاً فلج شدن دست و پای بیمار زن ممکن است تجسم خشم او نسبت به پدرش باشد که به دلیل نیاز به مراقبت، زندگی وی را محدود کرده است. او با دست و پای فلج قادر نبود خشم خود را اظهار کند. فراتر از آن، با فلج شدن، موجبی فراهم می شد تا او نتواند بگریزد و پدرش را نادیده بگیرد. چنانچه فردی به لحاظ روانشناختی - بالغ، خواهان به کارگیری توانش های مهم خود باشند، در عوض در شرایطی اجباراً به گونه یی نازل و پیش پا افتاده رفتار کند و عملاً از یک زندگی بامعنا بازماند، ناخشنود و سرخورده خواهد شد. در چنین وضعیتی نشانه های جسمی - رفتاری نتیجه تضادهای عاطفی ناآشکار فرد تلقی می شدند زیرا هنگامی که فرد با به کارگیری روش پالایش هیجانی تحت مداوا قرار می گرفت و از تعارض های عاطفی اش آگاهی می یافت، مشکلات جسمی و رفتاری برطرف می شدند. فهم تعارض ها و مواجهه با آن فروید برخلاف رویه پزشکی - عصب شناختی ناظر بر مداوای نشانه های جسمی - رفتاری، به کشف تعارض در زندگی مراجعان می پرداخت. به زعم وی رفتار نابهنجار را باید به منزله شیوه مقابله نامناسب «من» با تعارض های تجربه شده قبلی یا کنار آمدن با موقعیت های پارادوکسیال و تنش زای فعلی درک کرد. خلاصه و موجز می توان گفت فروید ریشه بسیاری از گرفتاری ها را به وجود تعارض در زندگی انسان و آن جو روانشناختی که وی را احاطه دارد، می دانست. او توصیه می کرد برای کشف تعارض ها باید اندیشه های بازداری شده و واپس زده شده را با اراده یی روشن سازانه مورد بررسی قرار داد. فروید واپس زنی را به عنوان فرآیندی توصیف می کرد که بر اساس آن اندیشه های غیرمرسوم و مغایر هنجار رایج، خاطره های آزارنده و امیال نامطبوع از هوشیاری رانده می شوند و فقط می توانند در فضای ناخودآگاه و ناهوشیار عمل کنند. انسان در شرایط عادی تمایلی ندارد که چنین تجارب، اندیشه ها و احساس هایی، به دلیل ناروا یا ناپذیرفتنی بودن آن، چون به لحاظ هیجانی دردناکند، به حیطه ذهن آگاه و شفاف «من» وارد شوند. از این رو اندیشه ها و احساس ها را با توسل به نوعی مکانیسم دفاع روانی به حیطه ناخودآگاه پس می زند و به اصطلاح پرونده ها را به بایگانی می سپارد. حال آنکه چنین تجاربی کاملاً از ذهن زدوده نمی شوند و می توانند تحت شرایطی همچنان به تاثیر خود بر اعمال انسان ها ادامه دهند. هر چند افراد چنین تجاربی را به ظاهر از یاد برده باشند و اصولاً از وجود آن، بر اثر گذشت زمان، بی خبر باشند. افکار، تجارب یا هیجان های رانده شده از محدوده ذهن هوشیار «من»، می توانند به منزله منبعی قدرتمند به شیوه های غیرمستقیم یا مبدل، جسم و رفتار انسان را تحت تاثیر قرار دهند. برخی روانشناسان با آنکه برای اهمیتی که فروید برای نقش تعارض در ایجاد مشکلات عاطفی، رفتاری و روان تنی قائل بود، ارج زیادی قائلند، برعکس فروید، وجوه بیرونی و اجتماعی زندگی فرد را در بروز تعارض ها، همپای استنباط درونی تجارب در دوران کودکی پراهمیت و پررنگ می بینند. مطابق با برخی آموزه های روانشناختی، یک عملکرد ضعیف، افسردگی یا رفتار پرخاشگرانه را می توان در واقع در حکم ضرورتی دانست که در محدوده یک فضای روانشناختی روی می دهد. شواهد تجربی نیز حاکی از آن است که چنانچه افرادی وارد یک فضای روانشناختی ناسازگار شوند، در صورتی که خود به لحاظ روانشناختی بالغ باشند، به استقلال رای خود اهمیت دهند، از کفایت و شایستگی خوددریافته نسبتاً خوبی برخوردار باشند، خواهان به کارگیری توانش های مهم خود باشند، نتیجه مراوده آنان با چنین فضای نامناسبی، حاصلی جز آشفتگی، ناخشنودی و سرخوردگی نخواهد داشت. وضعیت کلی زندگی به ویژه فضای روانشناختی که فرد را فراگرفته یک زمینه و ساختار فراهم می آورد. یک زمینه و ساختار مناسب همچون فرصت و موهبتی است که فعل فاعلان را تعالی می بخشد، در حالی که شرایط روانشناختی نامناسب به محدودیت های هیجانی و رفتاری منجر شده و جهت دهنده رفتار و عملکرد زیر استاندارد است. گاهی علت تعارض ها را باید در این واقعیت جست وجو کرد که توقعات افراد به لحاظ روانشناختی بالغ با خواسته های چنین جو روانشناختی که انتظار دارد افعال فعل پذیر باشند، عاری از استقلال رای و به کیفیت رفتار خود بی توجه باشند و... سازگار نیست. به این اعتبار، گویی افراد در اثر روانکاوی به یک کیفیت روانشناختی مناسب متشکل از مولفه های عزت نفس و شایستگی خوددریافته «من» دست می یابند که لازمه دستیابی و استقرار یک عملکرد جسمانی، عاطفی و رفتاری مناسب است. به این ترتیب فروید در مداوای برخی عارضه های جسمانی با اصالت قائل شدن برای ذهن، وجوه زیباشناختی حیات انسان را مورد تایید مجدد قرار داد. نقد فروید فروید در پاسخ به این انتقاد که در رویکرد روانکاوانه، ضمن فاصله گیری از روش های متداول علمی (از پرسشگر نکته سنج - م) انتظار می رود این رویکرد را آن گونه که هست، فهمیده و برای خود باورپذیر سازد، می گفت؛ «به نظر من، در این خصوص (علت عدم پیروی از یک روش شناسی علمی - م) بایستی طبیعت موضوع تحقیق (سرشت انسان ها - م) را مسوول دانست، نه مرا.” (فروید، 1893، به نقل از؛ باستینه، 1984) البته این پاسخ فروید نیز مورد انتقاد واقع شد؛ «به مساعی هر پژوهشگری، در راستای جا انداختن روش «فهمیدن» موضوع تحقیق - و به لحاظ روش شناختی به منزله روشی بدیل برای توضیح علمی آن - تا از این راه از به رسمیت شناختن روش های علمی متداول سر باز زده و به دعوی سرخود و دلبخواه بودن یک شاخه از دانش مشروعیت بخشد، بایستی به دیده تردید نگریست. به ویژه از آن رو که عدم رعایت یکپارچگی معنایی روش شناسانه ممکن است کار را به آنجا برساند که پژوهشگر برای یک شاخه از دانش در برابر تاثیرپذیری از مجموعه تلاش های روش شناختی علمی و مورد پذیرش همگان، ایجاد مصونیت کند.” (باستینه، 1984)
منبع: باشگاه اندیشه موضوعات
پيوندها |
|||
|
|