<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://therapynojavan.loxblog.com</title>
<link>https://therapynojavan.loxblog.com</link>
<description>تاریخچه - چارچوب نظری - کاربرد</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>نظريه وجودي</title>
<link>https://therapynojavan.loxblog.com/نظريه-وجودي</link>
<guid>https://therapynojavan.loxblog.com/نظريه-وجودي</guid>

<description><![CDATA[
نظريه وجودي 
وجودی (هستی گرایی)ماهيت فلسفي- انتخاب- مسئوليت- آگاهي- مرگ- تنهايي- آزادي
مجموعه‏ايي از عقايد و نظريه‏ها در مورد انسان است و بهتر است به آن روان درمان‏هاي وجودي گفته شود بروي مفاهيمي مثل انتخاب- مسئوليت- آگاهي- مرگ- تنهايي- آزادي- تأكيد دارد.
افرادي كه عقايد آنها در هستي‏گرايي تأثير داشته: رولومي- يالوم- فرانك- كيرگارد- سارتر
هدف اصلي وجود درماني: تشويق كردن مراجعان به فكر كردن درباره زندگي ؛گزينه‏هاي پيش روي آنها و انتخاب كردن است.

نظريه وجودي 
وجودی (هستی گرایی)ماهيت فلسفي- انتخاب- مسئوليت- آگاهي- مرگ- تنهايي- آزادي
مجموعه‏ايي از عقايد و نظريه‏ها در مورد انسان است و بهتر است به آن روان درمان‏هاي وجودي گفته شود بروي مفاهيمي مثل انتخاب- مسئوليت- آگاهي- مرگ- تنهايي- آزادي- تأكيد دارد.
افرادي كه عقايد آنها در هستي‏گرايي تأثير داشته: رولومي- يالوم- فرانك- كيرگارد- سارتر
هدف اصلي وجود درماني: تشويق كردن مراجعان به فكر كردن درباره زندگي ؛گزينه‏هاي پيش روي آنها و انتخاب كردن است.
نظرية هستي‏گرايي دربارة ماهيت انساني: برداشت هستي‏گرايي از ماهيت انسان اين است كه انسان‏ها يك وجود تثبيت شده ندارد بلكه مرتباً از طريق برنامه‏هاي خويش وجود خويش را دوباره مي‏آفرينند پس انسان‏ها در حال شدن هستند. 
وجود‏گرايي جنبه‏هاي اساسي انسان را اين گونه مي‏داند: 1- توانايي براي خودآگاهي 2- آزادي و مسئوليت 3- بوجود آوردن هويت خويش و ايجاد رابطة معني‏دار با ديگران. 4- جستجو براي معني‏ها- ارزش‏ها و اهداف. 5- اضطراب به عنوان شرط زيستن 6- آگاهي از مرگ نيستي
1 .توانايي براي خودآگاهي ما به عنوان انسان مي‏توانيم بيانديشيم و تصميم بگيريم زيرا قادر به خودآگاهي هستيم اما متناهي هستيم و وقت نامحدودي نداريم كه آنچه در زندگي مي‏خواهيم انجام دهيم. 2- ما از توانايي اقدام كردن و يا اقدام نكردن برخورداريم عدم فعاليت نوعي تصميم‏گيري است. 3- ما مي‏توانيم اعمال خود را انتخاب كنيم بنابراين تا اندازه‏ايي سرنوشت خود را بوجود مي‏آوریم. 4- معنا حاصل پي بردن به اين نكته است كه چگونه به اين جهان افكنده شده يا قرار شده و احساس تعهد به صورت خلاق زندگي كردن است. 5- اضطراب وجودي آگاهي از آزادي خودمان است و جزء ضروري زندگي است. 6- ما در معرض تنهايي، پوچي، گناه و انزوا قرار داريم وظيفه درمانگر بالا بردن خودآگاهي مراجع است.
2. يكي از ويژگي‏هاي اساسي وجودگرايي اين است كه مراجعان آزادند تا از بين گزينه‏ها انتخاب كند تا در مورد كسي قرار بشوند تصميم بگيرند.
* انسان‏ها حاصل انتخاب‏هاي خودشان هستند و آزادي و مسئوليت دست در دست يكديگر دارند.
3.  يعني افراد علاقه دارند يكتا و منحصر به فرد باشند اما در عين حال دوست دارند با موجودات ديگر و طبيعت ارتباط برقرار كند.
4 نوع وجود داريم: 1- وجود دنياي مادي. 2- وجود رابطه با ديگران. 3- وجود براي خود. 4- وجود معنوي.
انسان اصیل كسي  است كه هر 4 سطح وجود با هم ديگر هماهنگ هستند.

فرآيند اصيل  بودن خود به خودي نيست و مشكل خيلي از افراد اين است كه از افراد مهم در زندگي خود عقايد و ارزش‏هايي درخواست كرده اند. ما تبديل شديم به آنچه ديگران از ما انتظار دارند.
بخشي از وضعيت انسان تجربة نهايي است تنهايي زماني ايجاد مي‏شود كه ما تشخيص دهيم براي تأييد شدن خودمان به ديگران وابسته نباشيم يعني خودمان براي خودمان تصميم بگيريم.
4.  تعارض‏هايي كه اكثراً مراجعان را به سمت مشاوره مي‏كشاند مسئله جستجو براي معناست. مثلاً من چرا اين جا هستم؟ از زندگي چه مي‏‏خواهم؟ چه چيزي در زندگي به من هدف مي‏دهد؟
درمان وجودي به مراجعان كمك مي‏كند تا معني زندگي خود را به چالش بطلبدÑ چرا كاري مي‏خواهي انجام دهي؟ ما با بدانيم مراجعان از زندگي چه مي‏‏خواهند. 
بي‏معناييÑ خوب كه چي من كه آخر خواهم مرد. كه چي در آخر كه خواهم مرد. روان‏رنجوريي عمدة زندگي مدرن باعث خلاء وجودی مي‏شود. خلاء وجودي يعني به پوچي يا بي‏محتوايي اشاره دارد كه افراد سعي مي‏كنند به دنبال معنايي براي زندگي باشند زندگی به خودي خود بدون هدف است و اين ما هستيم كه به زندگي معنا مي‏دهيم.
گناه وجوديÑاحساس ناقص بودن يا پي بردن به اين نكته كه ما آن چيزي نيستيم كه بايد مي‏شديم اين آگاهي از آن است كه اعمال و انتخاب‏هاي ما، ما را بعنوان انسان كمتر از آنچه كه بايد مي شديم نشان مي‏دهند.
يافتن معنا در زندگي حاصل مشغوليت است كه شامل احساس تعهد نسبت به آفريدن- عشق ورزيدن- كاركردن و سازندگي است. از نظر فرانكل معناخواهي بعد حقيقي و واقعي انسان است.
اضطراب وجوديÑديدگاه وجودگرايي نسبت به اضطراب وجودي است و مي‏گويند به جاي اجتناب بايد با آن روبرو شد و امري سازنده است. اضطراب وجودي برخاسته از شرايط اجتناب‏ناپذير انسان است. رولوميÑ ما بهاي سنگيني را براي دور زدن اضطراب وجودي مي‏پردازيم. زماني دستخوش اضطراب مي‏شويم كه از آزادي خود براي خارج شدن از امور شناخته و وارد شدن به قلمرو ناشناخته استفاده كنيم.
هدف درمان وجودي از نظر دورزن- اسميتÑ ترغيب درمانجويان براي تشخيص منبع ناامني و اضطراب و حل و فصل آن‏هاست.
وظيفه درمانگران: درمانجويان را ترغيب كنند كه از طريق
 1. موضع                                                                            
 2.  انجام دادن يك عمل
3.  تصميم‏گيري 
  4.  جرأت روبه‏رو شدن با زندگي را پيدا كنند.
* درمان اضطراب وجودي با تولد تازه عقيده‏اي در ارتباط است.

6.  آگاهي از درك و نيستيÑ يكي از مسائلي كه انسان‏ها با آن روبرو هستند اجتناب‏ناپذير بودن مرگ است و بايد به صورت معني‏دار دربارة مرگ بيانديشند مرگ ما را با انگيزه مي‏كند تا به صورت كامل زندگي كرده تا از هر فرصتي براي انجام دادن كاري معني‏دار استفاده كرد.
هدف اصلي درمان: رسيدن مراجعان به اصالت است يعني اين كه آزادي خود را بپذيرند و مسئوليت آن را قبول كنند.
وظيفة درمانگر- شناخت دنياي ذهني مراجعان 2- ايجاد رابطه درماني خوب 3- تمركز روي شرايط فعلي مراجعان 4- تأكيد بروي مضامين وجودي مثل: مرگ- مسئوليت- تنهايي- آزادي.
انتقاد به اين نظريه: به دليل ماهيت فلسفي كاربرد آن براي مشاوران جوان و تازه كار و آنهايي كه ذهنيتي فلسفي ندارند مشكل است. رواندرماني به صورت منظم بيان نشده است
]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:17:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>طرحواره درمانی (بخش 1)</title>
<link>https://therapynojavan.loxblog.com/طرحواره-درمانی-بخش-1</link>
<guid>https://therapynojavan.loxblog.com/طرحواره-درمانی-بخش-1</guid>

<description><![CDATA[


مقدمه :پرسشهایی که از بافتار تجارب بالینی بر می خیزند و پاسخی قابل تأمل می یابند ، معمولاً حد و مرزهای روان درمانی را زیر پا می گذارند . اگر این پرسشها به درستی پیگیری شوند، افقهای جدیدی پیش روی متخصصین بالینی می گشایند . یانگ و همکارانش در طی کسب تجارب گرانبها در روند درمان افراد مبتلا به اختلال شخصیت و بیماران مقاوم به درمان ، به این نتیجه رسیدند که تکنیک های شسته و رفته شناخت درمانی نمی تواند بهبودی قابل ملاحظه ای در این گروه از بیماران ایجاد کند ، بنابر این با گشاده نظری از مفاهیم رویکرد های دیگر استفاده کردند . نکته حائز اهمیت این که طرح واره درمانی از مبانی نظری منسجم و یکپارچه ای برخوردار است و مدلی التقاطی محسوب نمی شود . (حمید پور ، 1386).




مقدمه :

پرسشهایی که از بافتار تجارب بالینی بر می خیزند و پاسخی قابل تأمل می یابند
، معمولاً حد و مرزهای روان درمانی را زیر پا می گذارند . اگر این پرسشها به درستی
پیگیری شوند، افقهای جدیدی پیش روی متخصصین بالینی می گشایند . یانگ و همکارانش در
طی کسب تجارب گرانبها در روند درمان افراد مبتلا به اختلال شخصیت و بیماران مقاوم به
درمان ، به این نتیجه رسیدند که تکنیک های شسته و رفته شناخت درمانی نمی تواند بهبودی
قابل ملاحظه ای در این گروه از بیماران ایجاد کند ، بنابر این با گشاده نظری از مفاهیم
رویکرد های دیگر استفاده کردند . نکته حائز اهمیت این که طرح واره درمانی از مبانی
نظری منسجم و یکپارچه ای برخوردار است و مدلی التقاطی محسوب نمی شود . (حمید پور ،
1386(

پاتریشیا کولارد در سال 2004 با جفری یانگ مصاحبه ای ترتیب داد . یانگ در
این مصاحبه اظهار داشت : " وقتی که در حول و حوش سال 1982 کار خصوصی را شروع کردم
، متوجه شدم بیماران مشکلات متنوع و زیادی دارند و کاربرد شناخت درمانی کلاسیک برای
این دسته از بیماران موفقیت چندانی به همراه ندارد . میزان موفقیت در این گروه از بیماران
به زیر 50% می رسید و برای بسیاری از آن ها اصلاً موفق نبود . حداقل نیمی از بیمارن
از پیشرفت کار راضی نبودند . احساس کردم باید مولفه های دیگری به رویکرد شناخت درمانی
کلاسیک اضافه کنم . نکته دیگر این که متوجه شدم بیماران "مرکز شناخت درمانی بک
" از صافی های تشخیصی می گذشتند ، در حالی که معمولاً در کلینیک های خصوصی نمی
توان چنین ملاک های شمولی در نظر گرفت ". مفهوم اصلی طرحواره که هسته اصلی این
پژوهش به شمار می رود هر چند پدسکی (1988) با مفهوم " طرح واره های ناسازگار اولیه
" مخالف است . او عقیده دارد با وجود مفهومی مثل " باور مرکزی " نیازی
به اصطلاح طرح واره ناسازگار اولیه نیست . تغییر طرح واره ها از این جهت اهمّیت پیدا
می کند که به نوعی تغییر سبک زندگی است . رويكرد طرحواره درماني در قالب جنبش
"سازنده گرايي " مي گنجد كه صاحبنظراني چون ليتوي و سفران در اين گروه جاي
مي گيرند . در جنبش سازنده گرايي بر نقش عواطف در فرآيند تغيير ، به كارگيري تكنيك
هاي تجربي ،دلبستگي هاي اوليه و رفتارهاي بين فردي تاكيد مي شوند .(يانگ و باهري ،
1998).يكگاهي اوقات به رويكرد سازنده گرايي فرآيند درمان عقلاني نيز گفته مي شود (
پريتزر ، 1998(.

يكي از دلايل روي كار امدن جنبش سازنده گرايي ، عدم موفقيت در درمان بسياري
از مشكلات روانشناختي بود. كه اختلالات شخصيت نيز در زمره همين اختلالات قرار مي گيرند
. تاريخچه رواندرماني حاكي از آن است كه درمان افراد مبتلا به اختلال شخصيت كاري سخت
و توانفرسا بوده است . از آن جا كه اختلالات شخصيت شيوع نصبتا" زيادي دارند (
براي مثال نگاه كنيد به مارشال و سرين ، ) و از طرفي وجود مشكل در محورII،
مي تواند در نوع ، شدت و مدت زمان علائم محور I
تاثير بگذارد ، لذا اهميت نظريه اي كه بتواند چنين مشكلاتي را مفهوم سازي
كند و راهنماهاي درماني كارا و اثر بخشي پيش روي درمانگران قرار دهد، بيش از پيش نمايان
مي شود . اين سوال كه آيا طرحواره درماني براي درمان اختلالات شخصيت مفيد و مثمر ثمر
است ، هنوز پاسخ قابل توجهي دريافت نكرده است . هر چند كه بعد از سال 2003 كه كتاب
طرحواره درماني در اختيار محققان قرار گرفت ، پژوهش هايي انجام شد و نشنان دادند كه
اثر بخش است . براي مثال نگاه كنيد به( نوردال و نيستر ،‌2005و بامبر 2004، ) .ولي
با اين حال هنوز زود است در اين خصوص نتيجه گيري كنيم . پژوهش هاي آينده راه را براي
چنين نتيجه گيري هايي باز خواهند كرد . رويكرد طرحواره درماني در پژوهش آفريني و ايجاد
تمايل در متخصصين باليني براي بررسي صحت و سقم نظريه هاي برخواسته از اين رويكرد ،
تا حدود زيادي موفق بوده اند ( براي مثال نگاه كنيد به آرنتز ، كلوكمن ، سيس وردا ،
2005 ، استوپا ، واترز ، 2005 ؛ سيكرو ، نلسون ، گيلي ، 2004 ؛ نوردال ، هولتي ، و
هوگام ، 2005 )، اما نا گفته ژيداست كه به كار گيري تكنيك هاي اين رويكرد و ساير بافتار
هاي فرهنگي و اجتماعي ، احتياج به دقت و تامل بيشتري دارد . قبل از به كار گيري اين
تكنيك ها بهتر است . مدل طرحواره درماني به خوبي درونسازي شود و در اين زمينه احتياط
لازم به عمل آيد و اگر نه اين تب تند خيلي زود به عرق سرد خواهد نشست .

مفهوم طرحواره كه هسته اصلي اين كتاب به شمار مي رود ، در قالب سطوح شناخت
، عميق ترين سطح محسوب مي شود ، هر چند پدسكي ( 1988) با مفهوم " طرحواره هاي
ناسازگار اوليه " مخالف است . اوليه عقيده دارد با وجود مفهومي مثل " باور
مركزي " ، نيازي به اصطلاح طرحواره ناسازگار اوليه نيست . تغيير طرحواره ها از
اين جهت اهميت پيدا مي كنند كه به نوعي تغيير سبك زندگي است ( امرسون ، وست ، گينتنر
، 1991). نكته قابل توجه اين كه يانگ و همكارانش در اين كتاب روي مفهوم " گفتگو"
مانور زيادي داده اند به عبارتي آنها ، ذهن را گفتگويي در نظر گرفته اند كه خود اين
امر حاكي از تسلط رويكردهاي " گفتگويي " به شكل گيري فرآيند هاي عالي ذهن
است ( نگاه كنيد به فرني هوك 1996) در فرآيند درمان ، طرحواره ها به عنوان " صداي
والدين " مفهوم سازي مي شوند . 

&nbsp;

در واقع طرح واره ها حاصل گفتگوی والدین با کودک هستند که به تدریج در ذهن
او جای گرفته اند و هم اکنون به گونه ای نظام مند ، اما نا کار آمد ، زندگی وی را زیر
سیطره خود گرفته اند . شناخت درمانی با همه پیشرفتی که کرده ، نتوانسته چگونگی درون
سازی طرحواره ها را به طور دقیق روشن کند.( حمید پور ، الف 1385، حمید پور ، 1386).

&nbsp;

در نظر گرفتن طرحواره ها به عنوان صدای والدین ، یاد آور نظریه فرهنگی _ تاریخی
ویگوستگی و لوریا است که گفتار درونی را بستر تفکر و نظم بخشی رفتار به حساب می آورد
. ( حمید پور ، ب 1385).

&nbsp;

&nbsp;طرحواره درمانی حاصل تلاشی ماهرانه
برای غنی ساختن تکنیک های درمانی است . این رویکرد بر پایه شناخت درمانی بنا شده و
برای بسیاری از مشکلاتی که افراد در زندگی روزمره خود با آنها دست به گریبان هستند
، راه حل می آوفریند . به عنوان مثال فردی که طرحواره انزوای اجتماعی / بیگانگی دارد
، در عین حال که معتقد است از دیگران کناره گیری کرده ، اما اغلب به گونه ای رفتار
می کند که انزوای او بیشتر شود . طرحواره درمانی نشان می دهد که چگونه می توانیم به
چنین بیمارانی کمک کنیم تا الگوهای ناسازگار خود را بشناسند و تغییر دهند . ( رابرت
استرنبرگ )

]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:17:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>کارن هورنای</title>
<link>https://therapynojavan.loxblog.com/کارن-هورنای</link>
<guid>https://therapynojavan.loxblog.com/کارن-هورنای</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;کارن هورنای
کارن هورنای(Karen Horney)؛ روانکاو آلمانی و از مشاهیر مکتب روانشناسان اجتماعی (نئوفرویدین ها).
&nbsp;
&nbsp;
زندگی
کارن هورنای در 16 سپتامبر 1885 در هامبورگ آلمان به دنیا آمد. پدرش ناخدای کشتی و مردی کج&zwnj;خلق بود. او از مادرش که زنی روشنفکر و سرزنده بود چندین سال مسن&zwnj;تر بود. مادرش این موضوع را نزد کارن فاش ساخته بود که آرزوی مرگ شوهرش را دارد، زیرا از ترس اینکه مبادا بی&zwnj;شوهر بماند با وی ازدواج کرده بود. کودکی هورنای اصلاً تعریفی نداشت. مادرش او را طرد می&zwnj;کرد و برادر بزرگترش را (که کارن به پسر بودن او حسادت می&zwnj;کرد) بیشتر دوست می&zwnj;داشت و پدرش قیافه و هوش او را پیوسته تحقیر می&zwnj;کرد و در او احساس حقارت، بی&zwnj;ارزشی و خصومت به وجود می&zwnj;آورد. این فقدان محبت پدر ـ مادری چیزی را که بعدها &laquo;اضطراب اساسی&raquo; نامید در او پرورش داد.
&nbsp;
کارن هورنای
کارن هورنای(Karen Horney)؛ روانکاو آلمانی و از مشاهیر مکتب روانشناسان اجتماعی (نئوفرویدین ها).
&nbsp;
زندگی
&nbsp;کارن هورنای در 16 سپتامبر 1885 در هامبورگ آلمان به دنیا آمد. پدرش ناخدای کشتی و مردی کج&zwnj;خلق بود. او از مادرش که زنی روشنفکر و سرزنده بود چندین سال مسن&zwnj;تر بود. مادرش این موضوع را نزد کارن فاش ساخته بود که آرزوی مرگ شوهرش را دارد، زیرا از ترس اینکه مبادا بی&zwnj;شوهر بماند با وی ازدواج کرده بود. کودکی هورنای اصلاً تعریفی نداشت. مادرش او را طرد می&zwnj;کرد و برادر بزرگترش را (که کارن به پسر بودن او حسادت می&zwnj;کرد) بیشتر دوست می&zwnj;داشت و پدرش قیافه و هوش او را پیوسته تحقیر می&zwnj;کرد و در او احساس حقارت، بی&zwnj;ارزشی و خصومت به وجود می&zwnj;آورد. این فقدان محبت پدر ـ مادری چیزی را که بعدها &laquo;اضطراب اساسی&raquo; نامید در او پرورش داد.
&nbsp;با آغاز 14 سالگی، هورنای چند بار عاشق شدن را، به عنوان بخشی از تلاش سیری&zwnj;ناپذیر و فزاینده&zwnj;اش برای جست&zwnj;وجوی عشق و پذیرشی که نتوانسته بود در خانواده پیدا کند، تجربه کرد. او نشر روزنامه&zwnj;ای را آغاز کرد که آن را &laquo;سازمان بکر برای آبر باکره&zwnj;ها&raquo; می&zwnj;نامید و بارها در خیابان&zwnj;ها همراه با روسپیان راهپیمایی می&zwnj;کرد. او در یادداشت&zwnj;های شخصی&zwnj;اش نوشت &laquo;هیچ نوع هرزگی وجود ندارد که من آن را تا انتها تجربه نکرده باشم&raquo;
&nbsp;با وجود مخالفت پدر، هورنای در سال 1906 وارد دانشکده پزشکی دانشگاه برلین شد و درجه دکترای پزشکی خود را در 1913 دریافت کرد. 
از 1914 تا 1918 در انستیتوی روانکاوی برلین به تحصیل در روانکاوی سنتی پرداخت. طبابت خصوصی را در 1919 آغاز کرد و به عضویت هیأت علمی انستیتو درآمد. 
او ازدواج کرد، دارای سه دختر شد و یک دوره طولانی آشفتگی هیجانی را پشت سر گذاشت. او به شدت ناخشنود و افسرده بود، از درد معده رنج می&zwnj;برد، در روابط خود با همسرش دچار مشکل بود و درگیر چند ماجرای عشقی بود. در 1927 از همسرش جدا شد و تا پایان عمر به جست&zwnj;وجوی بی&zwnj;قرار خود برای پذیرفته شدن ادامه داد. طولانی&zwnj;ترین و گرم&zwnj;ترین رابطه عشقی&zwnj;اش با اریک فروم روانکاو (1980ـ1900) بود، وقتی که این رابطه به پایان رسید او درهم شکست. برای درمان افسردگی و مشکلات روحی اش تحت روانکاوی قرار گرفت.
&nbsp;در 1932 به عنوان مدیر وابسته انستیتوی روانکاوی شیکاگو به ایالات متحد آمریکا رفت. او ضمن اشتغال به طبابت خصوصی، در انستیتوی روانکاوی نیویورک به تدریس پرداخت، اما نارضایی فزاینده درباره نظریه سنتی فرویدی او را بر آن داشت تا از این گروه جدا شود. در طی این سال ها مقاله&zwnj;های زیادی درباره مسایل شخصیتی زنان نوشت که در آنها با برخی از مفاهیم فرویدی مخالفت کرد. هورنای سپس با همکاری عده&lrm;ای از همکاران و شاگردان خود مؤسسه&lrm;ای به &lrm;نام &laquo;مؤسسه روانکاوی هورنای&raquo; در نیویورک دایر نمود و تا هنگام مرگ در ریاست آن باقی ماند. این مؤسسه هم اکنون به &rlm;وسیله شاگردان او اداره می&lrm;شود.
&nbsp;کارن هورنای سرانجام در در 4 دسامبر 1952 در نیویورک درگذشت.
&nbsp;
آثار
&nbsp;برخی از آثار وی عبارتند از:
&nbsp;- خودکاوی
&nbsp;- عصبانیت های عصرما
- تضادهای درونی ما
&nbsp;
اندیشه
&nbsp;کارن هورنای ارائه کننده ی نظریه&zwnj;ای در زمینه روان&zwnj;رنجوری است که هنوز معتبر است. هورنای بر خلاف نظریه&zwnj; پردازان پیشین، این روان رنجوری&zwnj;ها را به عنوان نوعی سازوکار انطباق می&zwnj;داند که بخش بزرگی از زندگی عادی است. او 10 روان رنجوری را تعیین نموده که از آن میان می&zwnj;توان به نیاز به قدرت، نیاز به عاطفه، نیاز به حیثیت اجتماعی و نیاز به استقلال اشاره کرد. 
با وجودی که کارن هورنای از بیشتر نظریه&zwnj;های فروید پیروی کرده است امّا با نظرات او درباره روان&zwnj;شناسی زنان مخالف بود و آن را نادقیق و توهین&zwnj;آمیز می&zwnj;دانست. او در مقابل، مفهوم غبطه زایندگی را مطرح نمود و ادعا کرد که مردان به دلیل آن که نمی&zwnj;توانند موجود دیگری را به دنیا آورند احساس نقص و کمبود می&zwnj;کنند. او قدرت فوق&zwnj;العاده مردان در کارهای خلاقانه در رشته&zwnj;ها و زمینه&zwnj;های مختلف را به دلیل این احساس کمبود در آنان می&zwnj;داند. 
کارن هورنای سهم مهمی در انسان&zwnj;گرایی، خود-روان&zwnj;شناسی، خودکاوی و روان&zwnj;شناسی زنان داشته است. مخالفت او با نظریه&zwnj;های فروید در مورد زنان، علاقه بیشتری را نسبت به روان&zwnj;شناسی زنان به وجود آورد. کارن هورنای عقیده داشت که مردم می&zwnj;توانند به صورت روان درمانگر خود عمل کنند. او بر نقش شخصی هر فرد در سلامت ذهنی خود تأکید داشت و مشوق خودکاوی و خودیاری بود. 
&nbsp;
- محیط اجتماعی و هیجانی
کارن هورنای بر پویائی عوامل اجتماعی و محیطی موثر در تشکیل شخصیت تاکید کرده است. وی نظریه لیبیدوی فروید و اصرار وی بر نقش برجسته میل جنسی کودکانه را نمی پذیرد و در مقابل اصل اضطراب بنیادی Principe of Basic Anxiety را پیش می گشد. به عقیده وی سرچشمه بیم و احساس ناامنی کودک را در روابط او با والدین باید جست و جو کرد که به صورت غفلت بیش از اندازه، سلطه جویی، بی ثباتی و بی تفاوتی نسبت به کودک ظاهر می نماید. تخاصم و تعارض کودک از این اظطراب بنیادی مشق می شود. 
&nbsp;
- شخصیت
وی برای سازش کودک با محیط سه جهت متفاوت را متصور می داند: 
.1&nbsp;رفتن به سوی مردم (پذیرش درماندگی فردی و تلاش در جلب محبت دیگران)
.2&nbsp;حرکت بر ضد مردم (جنگ با محیط خودکه از آن متنفر است)
.3&nbsp;دور شدن از مردم (زندگی در انزوا و گزینش حالتی که نه تعلق خاطر به مردم است نه جنگ با آنها)
&nbsp;
- خود Self
&nbsp;هورنای در نظریه خویش مفهوم خود یا خویشتن را مرکز قرار داده است که از سه جنبه می توان آن را مطالعه نمود:
&nbsp;1. خود عملی Acutual Self )جمع تمامی تجارب فردی)
2. خود حقیقی Real Self )آن نیروی تام بی همتا و حس انسجام شخصیتی موجود در هر فرد)
&nbsp;3. خود آرمانی Idealization Self )تصویر ذهنی شکوهمند از خود که ارتباط تنگاتنگی با مغهوم جاری و امروزی خود شیفتگی دارد و نشانه ای از نوروز neurosis است)
&nbsp;
- درمان
در زمینه درمان توجه هورنای بر خود و محیط معطوف است و موضوعات زیر منظور و مطلوب تحقیق های او در فرایند درمان است. 
- تحقق خود Self Realization 
- خود شکوفائیSelf Actualization 
- این جا و حالا hear &ndash; and &ndash; now پرداختن به مسائل زمان و مکان کنونی
گرچه امروزه تاکید و تصریح او بر ارزشمندی تاثیر فرهنگی و &laquo;این جا و حالا&raquo; قبول عام یافته است، در زمان حیات او برای جوامع و محافل آنالیز روانی امری ناپذیرفتنی و دور از ذهن به نظر می رسید. 
&nbsp;
&nbsp;منبع: باشگاه اندیشه]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:17:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ژاک لاکان (گذر از آینه به عرصه نمادین)</title>
<link>https://therapynojavan.loxblog.com/ژاک-لاکان-گذر-از-آینه-به-عرصه-نمادین</link>
<guid>https://therapynojavan.loxblog.com/ژاک-لاکان-گذر-از-آینه-به-عرصه-نمادین</guid>

<description><![CDATA[
گذر از آینه به عرصه نمادین
این مقاله ترجمه مقاله &laquo; ژاک لاکان&raquo; دکتر مارى کلیگز است که استادیار ادبیات انگلیسى در دانشگاه کلرادو است. هرجا از دیگرى بدون پرانتز استفاده شده منظور other با oکوچک به معناى معمول دیگرى یا غیر است و هر جا داخل پرانتز آمده منظور دیگرى با O بزرگ به معناى خاص &laquo;دیگرى&raquo; است.
&nbsp;
ژاک لاکان، روانکاو پیشرو فرانسوى، ابتدا به تحصیل روانپزشکى پرداخت و در دهه ۳۰ و ۴۰ به درمان بیماران روانى اشتغال داشت. سپس در دهه ۵۰ شروع به پروراندن و ارائه روایت جدیدى از روانکاوى کرد که برپایه نظریات زبان شناسى و انسان شناسى ساختارگرا شکل گرفته بود. با این توضیحات ممکن است لاکان، همان فروید به نظر آید که با سوسور ادغام شده و تأثیراتى هر چند اندک هم از لوى استروس و حتى دریدا پذیرفته است اما مهم ترین و مؤثرترین پیشگام فکرى او فروید بود. یکى از پیش انگاره هاى اساسى تفکر اومانیستى، وجود نفس پایدار و منسجم است که داراى خصایص مطلوبى مانند اراده آزاد و خودسامان بخشى است. 
گذر از آینه به عرصه نمادین
این مقاله ترجمه مقاله &laquo; ژاک لاکان&raquo; دکتر مارى کلیگز است که استادیار ادبیات انگلیسى در دانشگاه کلرادو است. هرجا از دیگرى بدون پرانتز استفاده شده منظور other با oکوچک به معناى معمول دیگرى یا غیر است و هر جا داخل پرانتز آمده منظور دیگرى با O بزرگ به معناى خاص &laquo;دیگرى&raquo; است.
&nbsp;
ژاک لاکان، روانکاو پیشرو فرانسوى، ابتدا به تحصیل روانپزشکى پرداخت و در دهه ۳۰ و ۴۰ به درمان بیماران روانى اشتغال داشت. سپس در دهه ۵۰ شروع به پروراندن و ارائه روایت جدیدى از روانکاوى کرد که برپایه نظریات زبان شناسى و انسان شناسى ساختارگرا شکل گرفته بود. با این توضیحات ممکن است لاکان، همان فروید به نظر آید که با سوسور ادغام شده و تأثیراتى هر چند اندک هم از لوى استروس و حتى دریدا پذیرفته است اما مهم ترین و مؤثرترین پیشگام فکرى او فروید بود. یکى از پیش انگاره هاى اساسى تفکر اومانیستى، وجود نفس پایدار و منسجم است که داراى خصایص مطلوبى مانند اراده آزاد و خودسامان بخشى است. 

فروید با طرح مفهوم ناخودآگاه یکى از نخستین نظریاتى را مطرح کرد که این مفهوم آرمانى از نفس را به چالش مى کشید و متزلزل مى کرد. از این رو فروید را مى توان از پیشگامان پساساختارگرایى دانست. اما در عین حال فروید امیدداشت که از طریق آوردن محتواى ناخودآگاه به ضمیر آگاه، سرکوب و روان رنجورى را به حداقل برساند. او عبارت مشهورى در باب رابطه میان ضمیر ناآگاه و آگاه دارد: &laquo;Wo Es War, soll Ich werden&raquo; &laquo;آنجا که نهاد است، من نیز باید همانجا باشد&raquo;، معناى این عبارت این است که نهاد (id) یا ناخودآگاه با من &laquo;I&raquo; یا ضمیر آگاه و هویت باید جایگزین شود. هدف اصلى فروید تقویت خود (ego) یا همان من نفس (I Self) به واسطه هویت عقلانى و آگاهانه بود. به عقیده لاکان این طرح ناممکن خواهد بود. خود (ego) هرگز نمى تواند جایگاه ناخودآگاه را از آن خودکند یا آن را به کنترل درآورد، زیرا خود (ego) یا نفس (Self) تنها توهماتى برساخته خود ناخودآگاه هستند.

به عبارت دیگر در روانکاوى لاکانى، ناخودآگاه رکن اساسى و بنیادین هر موجودى است.[...] نزد لاکان مرکزیت مفهوم انسان در مفهوم ناخودآگاه است، ناخودآگاهى که ساختارى همانند ساختار زبان دارد و تمام عوامل وجودى انسان را مهار و سازماندهى مى کند. این بحث لاکان مبتنى به شرح فروید از دومکانیسم اصلى فرآیند هاى ناخود آگاهانه یعنى فشردگى و جابه جایى است. هر دو این پدیده ها، در اصل پدیده هایى زبان شناختى اند یعنى ریشه در فشردگى معنا در استعاره (metaphor) و جابه جایى معنا در مجاز مرسل (metonymy) دارند. لاکان به این نکته اذعان داشت که تحلیل رویاى فروید و بسیارى از تحلیل هاى دیگر او در باب نماد آفرینى ناخودآگاه که بیمارانش به کار مى بستند وابسته به بازى کلمات، جناس و تداعى ها هستند. این تحلیل ها اساساً لفظى یا زبانى (Verbal) هستند. 

لاکان در ادامه عنوان مى کند که محتواى ناخودآگاه از زبان و به ویژه از ساختار آن کاملاً مطلع است.در اینجا او ایده اى را پى مى گیرد که سوسور مطرح کرد. سوسور رابطه میان دال و مدلول را که به نشانه شکل مى دهد مطرح کرد و بر این نکته تأکید داشت که ساختار زبان در حکم نسبتى منفى میان نشانه ها است (یک نشانه به دلیل این که نشانه اى دیگر نیست خودش است). اما لاکان تنها به نسبت میان دال ها توجه داشت. عناصر ناخودآگاه- آرزوها، امیال و تصاویر- همگى دال هایى را به وجود مى آورند (و معمولاً آن را به وسیله ترم هاى زبانى (Verbal) بیان مى کنند) و این دال ها، زنجیره دلالتى را تشکیل مى دهند که در آن هر دال به واسطه این که دال دیگرى نیست معنا مى یابد. لاکان معتقد بود که هیچ مدلولى وجود ندارد، یعنى چیزى که نهایتاً دال بر آن ارجاع داشته باشد.

اگر مدلولى وجود مى داشت آنگاه معناى یک دال به خصوص نسبتاً پایدار مى بود، یعنى نسبتى دلالتى (به زبان سوسورى) میان دال و مدلول مقرر مى شد که به لطف آن مى شد گونه اى معنا را خلق و ضمانت کرد. لاکان اظهار مى دارد که اینگونه نسبت هاى دلالتى وجود ندارند (حداقل در حوزه ناخودآگاه) و تنها مى شود به نسبت هاى نفى گونه یعنى نسبت هاى ارزشى اشاره داشت که در آن هر دال، به واسطه این که دال دیگرى نیست، خودش است.به دلیل این فقدان مدلول، زنجیره دال هاى دائماً در حال لغزش، دگرگونى و گردش اند. هیچ پایگان مستحکمى وجود ندارد که نهایتاً معنا یا انسجامى را به کل این سیستم ببخشد. 

زنجیره دال ها دائماً در بازى (مفهوم دریدایى آن مدنظر است) هستند و هیچ راهى براى متوقف ساختن لغزش آنها وجود ندارد یعنى هیچ راهى براى این که بگوییم &laquo;معناىx، این است&raquo; و آن را مسلم بپنداریم در کار نیست. به بیان دقیق تر، یک دال تنها بر دال دیگرى اشاره دارد و نه به یک مدلول، یعنى چیزى شبیه به لغت نامه که در آن هر کلمه تنها به واسطه کلمات دیگر مشخص مى شود و نه به وسیله آن چیزى که بازنمود آن است.لاکان اظهار مى دارد که ناخودآگاه از آنجایى شبیه به زنجیره شناور دال ها به نظر مى آید که داراى هیچ پایگان، یا به زبان دریدایى، مرکزى نیست. این ترجمان زبان شناختى از مفهوم ناخودآگاه فروید، ناخودآگاه را به مثابه حوزه اى بى سامان که دائماً در کار جابه جایى رانه ها و امیال است نشان مى دهد. 

فروید مایل بود که این امیال و رانه هاى بى سامان را به درون آگاهى وارد کند تا آنها نظم و معنا پیدا کنند و قابل مدیریت شوند. از سوى دیگر لاکان معتقد بود که فرآیند بالغ شدن، فرآیند تلاش براى تثبیت و پایدار ساختن زنجیره دال ها است تا حصول معنایى منسجم که شامل معنایى براى من &laquo;I&raquo; نیز هست، ممکن شود. با این وجود لاکان در ادامه عنوان مى دارد که این امکان مندى تنها یک توهم یا خیال است که به واسطه ادراک نادرست از نسبت میان جسم (body) و نفس (self) به وجود مى آید.

فروید سه مرحله از رشد کودک را موسوم به انحراف چند شکلى (Polymorphous peruersity) مطرح مى کند یعنى مراحل دهانى، مقعدى و قضیبى، سپس اظهار مى دارد که عقده ادیپ یا عقده اختگى است که این انحراف چند شکلى را پایان مى دهد و کودک را بالغ مى سازد. لاکان با ابداع مقولاتى متفاوت، مسیرى تقریباً مشابه از کودکى (Infant) به بلوغ را تبیین مى کند. او سه مفهوم نیاز need، خواست demand و میل desire را مطرح مى کند که دقیقاً به سه فاز تحول و رشد انسان یعنى امر واقعى، امر خیالى و امر نمادین مرتبط اند. لاکان همانند فروید معتقد است که در مرحله کودکى، کودک غیر قابل انفکاک از مادرش است، در این مرحله هیچ تمایزى بین خود دیگرى، نوزاد و مادر وجود ندارد (حداقل از دید نوزاد). 

در واقع نوزاد هم در نزد فروید و هم در نزد لاکان توده لزج و بى شکل یا به تعبیرى نوعى املت (blob) است، که هیچ گونه درکى از نفس و هویت فردى و حتى از تن خویش در مقام یک کل متحد و منسجم ندارد. این نوزاد- املت (baby _blob) تنها انباشتى از نیاز است. او به غذا و امنیت و ... نیاز دارد نیاز هایى که به راحتى ارضا شدنى اند و از طریق ابژه خاصى مرتفع مى شوند. نوزاد در این وضعیت هیچ تمایزى را بین خودش و ابژه مرتفع کننده نیاز، تشخیص نمى دهد، براى او درک این نکته که یک ابژه (مثل پستان) بخشى از شخص کامل (Whole person) دیگرى است میسر نیست (زیرا هنوز هیچ مفهومى از شخص کامل ندارد).براى شکل گیرى فرهنگ، این وضعیت طبیعى باید از بین برود. هم در روانکاوى فروید و هم در روانکاوى لاکان این بحث مطرح شده که کودک براى ورود به تمدن باید از مادرش و هویت هاى دیگر، منفک شود. این جداسازى متضمن نوعى فقدان است: زمانى که کودک تفاوت میان خود و مادرش را مى فهمد، تبدیل به یک موجود تعزیر شده مى شود که از آن معناى آغازین وحدت نزد او هیچ خبرى نیست. این امر همان عنصر تراژیکى است که نظریه روانکاوى (چه فرویدى و چه لاکانى) برپایه آن شکل مى گیرد، بدل شدن به یک انسان بالغ و متمدن همواره متضمن فقدان و از دست دادن وحدت و عدم افتراق آغازین و یکى بودگى با دیگرى (بخصوص با مادر) است.

نوزادى که هنوز جدایى از دیگرى را تجربه نکرده و تنها انباشت نیاز هایى ارضا شدنى است و هیچ تمایزى را بین خود و ابژه ارضا کننده نیاز تشخیص نمى دهد، بر طبق عقیده لاکان در حوزه امر واقع قرار دارد. امر واقعى جایگاهى روانى است (و نه فیزیکى) که واجد وحدتى اصیل و آغازین است. از این رو هیچ گونه غیاب، فقدان و زیانى در آن راه ندارد، و اگر با نیازى ارضا نشدنى روبه رو نشویم همیشه کامل و توپر است. به دلیل این که در حوزه امر واقعى هیچ فقدان، غیاب و زیانى راه ندارد، هیچ زبانى نیز در این حوزه وجود نخواهد داشت.در اینجا لاکان ایده فروید درباره فقدان را دنبال مى کند. در این بحث که فروید آن را در فراسوى اصل لذت مطرح کرده، او به خواهرزاده ۱۸ ماهه اش که با قرقره چوبى که نخى دور آن پیچیده شده بازى مى کرد، اشاره مى کند. کودک قرقره را پرتاب مى کند و صدایى شبیه (Fort) در مى آورد که به معناى &laquo;رفت&raquo; در آلمانى است، سپس نخ را مى کشد صدایى مانند (Da) در مى آورد که به معنى &laquo;اینجا&raquo; است. 

فروید عنوان مى کند که این بازى براى کودک نمادین است یعنى شیوه اى است که به وسیله آن اضطراب خود را از غیاب مادر مهار مى کند. وقتى او قرقره را پرتاب مى کند و مى گوید (fort) او تجربه فقدان ابژه دوست داشتنى را دوباره بازى مى کند و زمانى که قرقره را مى کشد و مى گوید DA از بازگشت دوباره آن ابژه خشنود مى شود.لاکان این بحث را با تکیه به وجه زبانى آن مورد توجه قرار مى دهد. او خاطرنشان مى کند بازى fort/ Da که فروید مطرح مى کند نشانه ورود کودک به حوزه امر نمادین یا همان ساختار زبان است. در ادامه لاکان مى گوید که زبان همواره درباره فقدان یا غیاب است، ما تنها زمانى نیازمند کلمات هستیم که ابژه اى را که مى خواهیم، در دسترس نباشد (جاناتان سوئیفت در سفرهاى گالیور به نمونه اى از این امر اشاره کرده است؛ تمدنى که در آن هیچ زبانى وجود ندارد و مردم تمام اشیایى را که نیازمند آنند در پشت خود حمل مى کنند).بر طبق همین نظر لاکان، فقدان زبان در امر واقعى به دلیل نبود فقدان است، یعنى ما تنها با کامل و توپربودگى ناب و نیازها و ارضاى آنها روبه روئیم. از این رو امر واقعى همیشه وراى زبان و غیرقابل بازنمایى در آن است (بنابراین با ورود به حوزه زبان به نحو جبران ناپذیرى از دست مى رود).

امر واقعى و فاز نیاز از زمان تولد تا ما بین ۶ تا ۱۸ ماهگى ادامه دارد، بعد از این مرحله نوزاد از دارنده نیاز مبدل به دارنده خواست (demand) مى شود. خواست برخلاف نیاز توسط ابژه ها قابل ارضا نیست و همیشه خواستن به رسمیت شناخته شدن و عشق از جانب دیگرى است. این فرآیند را مى توان اینگونه توصیف کرد: کودک از جدایى بین خود و مادرش و همین طور از وجود چیزهایى که عضوى از او نیستند آگاه مى شود و به واسطه این امر ایده دیگرى را خلق مى کند (البته در اینجا هنوز از تقابل دوگانه بین خود/دیگرى (self/other) خبرى نیست زیرا کودک هنوز مفهوم منسجمى از نفس ندارد). آگاهى از این جدایى و دیگربودگى (otherness)، اضطراب و احساس فقدانى را در کودک به وجود مى آورند. 

سپس کودک خواستار بازگشت دوباره به آن کامل بودگى و عدم انفکاک آغازینى مى شود که در حوزه امر واقعى داراى آن بود. اما این امر به دلیل اینکه کودک ایده دیگرى را نزد خود خلق کرده غیرممکن است (این امر تماماً در سطح ناخودآگاه اتفاق مى افتد). از این رو کودک خواستار کامل شدن به وسیله دیگرى مى شود، او مى خواهد که به واسطه ایده دیگرى ناپدید شود. خواست در اینجا خواست کامل شدن به وسیله دیگرى است که تجربه فقدانى اى که کودک پشت سر گذاشته در آن استحاله مى یابد. اما از آنجایى که فقدان، غیاب و ایده دیگرى، شرط تبدیل کودک به نفس / سوژه یا همان موجود فعال فرهنگى است، این امر هم عملاً ناممکن مى شود.

از آنجایى که خواست همیشه تمایل به رسمیت شناخته شدن از جانب دیگرى است، به واقع هیچگاه نمى تواند ارضا شود زیرا کودک ۶ تا ۱۸ ماهه توانایى بیان آن را ندارد. کودک گریه مى کند و مادر شیشه شیر، پستانک یا پستانش را در اختیار او قرار مى دهد اما هیچ ابژه اى توانایى ارضاى این خواست را ندارد، این خواست پاسخى در سطح دیگر را طلب مى کند. کودک راهى را که به وسیله آن مادر بتواند به خواست او پاسخ دهد نمى تواند تشخیص دهد زیرا با اینکه به وجود دیگرى و جدا بودنش از او آگاه است اما هنوز ایده اى در باب نفس ندارد. اینجا همان جایى است که لاکان مفهوم مرحله آیینه اى (Mirror Stage) را مطرح مى کند. ما بین ۶ تا ۱۸ ماهگى کودک هنوز به درک تن خویش به مثابه یک کل نائل نشده است. به بیان دقیق تر او تن خود را در مقام تکه پارگى تجربه مى کند _ هر عضو تا زمانى که در دید اوست وجود دارد و وقتى از دید او بیرون شد ناپدید مى شود. کودک دست خود را مى بیند اما نمى تواند تشخیص دهد این دست متعلق به خود او، دیگرى و یا حتى هیچ کس است. با وجود این کودک در این سن توانایى تصور کردن خود به مثابه یک کل را دارد زیرا او دیگران را به مثابه موجوداتى کامل ادراک مى کند.

لاکان در ادامه اظهار مى دارد در این زمان کودک خود را در آیینه خواهد دید. او ابتدا به انعکاس خود در آیینه مى نگرد سپس نگاه خود را به طرف مادر یا شخص دیگرى مى چرخاند و دوباره به تصویر خودش مى نگرد. با این عمل کودک حرکتى را از نابسندگى به آینده نگرى (anticipation) آغاز مى کند. نگاه توأمان به آیینه و به شخص دیگر به او احساسى را القا مى کند که خود را به عنوان موجودى یکپارچه و کلى به رسمیت بشناسند. در اینجا او از تنى تکه پاره به سوى بینشى ارتوپدیک از تمامیت تن خود حرکت مى کند بینشى از خود در مقام یک کل یا انسجام که به واسطه کارکردش به عنوان ابزارى ترمیمى (corrective) ارتوپدیک است. چیزى که کودک در این وضعیت باز مى شناسد معنایى براى نفس در مقام یک کل منسجم و مجزا است. موجودى که کودک در آیینه مى بیند موجودى یکپارچه و کامل است که به وسیله کلمه &laquo;من&raquo; مشخص مى شود. اما امرى که واقعاً اتفاق مى افتد،اینهمانسازى اى مبتنى بر سوء بازشناسى (Misrecognition) است. کودک تصویرى را در آیینه مى بیند و آن تصویر را خود مى انگارد. اما این تصویر، کودک نیست بلکه تنها یک تصویر است. در اینجا اشخاص دیگر (به ویژه مادر) به تقویت این سوءبازشناسى کمک مى کند. کودک به آیینه مى نگرد و سپس به سوى مادر برمى گردد. در همان حال مادر تاکید مى کند که: &laquo;بله، این تو هستى&raquo;. به واسطه این عمل، او واقعیت پیوند بین کودک و تصویر و ایده یک تن یکپارچه و منسجم را که کودک با آن اینهمانى مى کند، تضمین مى کند.

کودک تصویر در آیینه را در مقام برآیند هستى کامل خود، نفس خود، مى پندارد. این فرآیند سوءبازشناسى نفس در تصویر درون آیینه، خود (ego) یا همان &laquo;من&raquo; را خلق مى کند. در روانکاوى لاکانى، این سوءبازشناسى، پوششى دفاعى براى سوژه است، توهم داشتن کلیت، انسجام و تمامیتى که بدن تکه پاره را در بر مى گیرد و از آن محافظت مى کند. براى لاکان نفس، خود (ego) یا هویت همیشه نوعى خیال پردازى معطوف به اینهمانسازى با تصویر بیرونى است و نه یک احساس درونى. از این رو لاکان فاز خواست و مرحله آیینه اى را حوزه امر خیالى مى نامد. 

ایده نفس به وسیله اینهمانسازى خیالى با تصویر درون آیینه خلق مى شود. حوزه امرخیالى قلمرو تصویرهاست، چه خودآگاهانه و چه ناخودآگاهانه، به عبارت دیگر این مرحله، مرحله پیشازبانى، پیشاادیپى است، که برپایه ادراک بصرى یا همان طور که لاکان اظهار مى دارد تصویرسازى آیینه اى استوار است. لاکان مى گوید که این مفهوم از نفس در کودک (که در مرحله آیینه اى محقق شده) هیچ وقت با هستى او چفت و بست ندارد. تصویر او در آیینه هم کوچکتر و هم پایدارتر از کودک است و همیشه نسبت به او دیگرى _ چیزى بیرون کودک _ است. حوزه امر خیالى جایگاه روانى اى است یک کودک ایده اى درباره نفس خود را به تصویر درون آیینه، فرا مى افکند. 

مرحله آیینه اى دوگانگى بین خود / دیگرى (Self/other) را به جایى که کودک تنها دیگرى و نه نفس خود را مى شناسد، پیوند مى زند. براى لاکان اینهمانسازى نفس همیشه بر حسب توجه به دیگرى درک مى شود. این امر بدین معنا نیست که نفس چیزى است که دیگرى نیست و دیگرى چیزى است که نفس نیست، بلکه بنا به عقیده لاکان نفس همان دیگرى است، ایده نفس به وسیله مشخص شدن &laquo;من&raquo; درونى مى شود که برپایه تصویر، یعنى یک دیگرى تشکیل مى شود. مفهوم نفس همیشه محصول یک اینهمانسازى اشتباه با تصویر دیگرى است. لاکان از ترم دیگرى به شیوه هاى گوناگونى استفاده مى کند که همین امر باعث دشوار شدن فهم آن مى شود. نخستین و شاید آسان ترین معناى آن در خودِ دیگرى است که دیگرى در مقام &laquo;نه _ من&raquo;

(Not-me) نمایان مى شود، اما همان طور که قبلاً مشاهده کردیم در مرحله آیینه اى دیگرى تبدیل به من مى شود. همچنین لاکان از ایده &laquo;دیگرى&raquo; (Other با O بزرگ) براى مشخص کردن مفهوم دیگرى از دیگرى هاى واقعى و بالفعل استفاده مى کند. تصویر کودک در آیینه یک دیگرى است که به کودک ایده &laquo;دیگرى&raquo; را در مقام امکانى ساختارى که وجود &laquo;من&raquo; یا نفس را ممکن مى سازد، اعطا مى کند. به عبارت دیگر، کودک به واسطه روبه رو شدن با دیگرهاى واقعی_ تصویر خودش، اشخاص دیگر _ و ایده &laquo;دیگربودگى&raquo; [Otherness با O بزرگ] را براى خودش برمى سازد.

زمانى که کودک توانست ایده &laquo;دیگربودگى&raquo; و اینهمانى با دیگرى خودش یعنى تصویرش در آیینه را صورت بندى کند، وارد حوزه امر نمادین مى شود. امر نمادین و امر خیالى همدیگر را هم پوشانى مى کند. برعکس مراحل رشد و تحول کودک نزد فروید هیچ گونه جدایى و تمایز مشخصى بین این دو حوزه وجود ندارد، به عبارت دیگر آنها در هم زیستى با یکدیگر به سر مى برند. امر نمادین همان ساختار زبان است که ورود به آن مستلزم تبدیل شدن کودک به سوژه سخنگو و مشخص شدن مفهوم &laquo;من&raquo; است. از سوى دیگر مبناى تشکیل ایده نفس در فرافکنى خیالى خود در تصویر آیینه اى یعنى دیگرى درون آیینه است و داشتن یک نفس مجزا نیز وابسته به گفتن &laquo;من&raquo; است که تنها در حوزه امر نمادین رخ مى دهد، دلیل وجود توامان این دو حوزه (امر نمادین و خیالى) نیز در این نکته نهفته است

شرح فروید از بازى Fort/Da بنا به بازخوانى لاکان نشانه اى است از ورود کودک به امر نمادین. به عقیده لاکان قرقره نخ به عنوان یک ابژه کوچک a (object petit a) [لاکان اصرار به ترجمه نشدن این عبارت دارد ولى در اینجا براى مشخص شدن موضوع، معادلى براى آن در نظر گرفته شده است] مطرح است. یعنى ابژه که همان دیگرى کوچک، دیگرى با o کوچک، است. دیگرى کوچک، ایده فقدان، غیاب و زیان را براى کودک نمایان مى سازد و نشان مى دهد که درد کودک براى خودش کامل نیست. در عین حال در واژه اى براى ورود کودک به نظم نمادین، به زبان، است زیرا خود زبان نیز مقدمه اى براى ایده فقدان یا غیاب است. در ادامه لاکان اظهار مى دارد که ایده هاى دیگرى و &laquo;دیگرى&raquo; [other/Other]، فقدان و غیاب، اینهمانسازى اشتباه با دیگرى [Other/o] همگى سطحى فردى را براى کودک مى گشایند. اما در عین حال به ساختارهاى بنیادین نظم نمادین یا زبان نیز شکل مى بخشند، ساختارهایى که به لطف آنها کودک مبدل به عضوى بالغ از فرهنگ مى شود. بدین ترتیب دیگر بودگى که در بازى fort/Da (همچنین در تمایز مرحله آیینه اى بین خود و دیگرى) به وجود آمد بدل به تصوراتى ساختارى و مقوله اى مى شود. &laquo;دیگرى&raquo; [با O بزرگ] موقعیتى ساختارى و ضرورى در نظم نمادین است، &laquo;دیگرى&raquo; به زبان درید ایى مرکز نظام نمادین یا زبان است.

به همین سبب &laquo;دیگرى&raquo; موقعیتى در نظام است که با تمام عوامل ارتباط دارد اما به عنوان مرکز نمى تواند در آنها ادغام شود و در عین حال هیچ عنصرى نمى تواند در مرکز &laquo;دیگرى&raquo; قرار گیرد بنابراین موقعیت&laquo;دیگرى&raquo; یک فقدان بى پایان را سازمان مى دهد که لاکان آن را میل مى نامد. میل همواره میل به &laquo;دیگرى&raquo; بودن است. میل هیچ گاه محقق نمى شود، زیرا میل، میل براى یک ابژه نیست (مانند نیاز) یا میل براى عشق و به رسمیت شناخته شدن از طرف دیگرى (مثل خواست) بلکه میل تنها مرکز نظام نمادین و زبان است. مرکز در نظریه لاکانى، نام هاى بى شمارى دارد، یکى از آنها &laquo;دیگرى&raquo; است که به آن اشاره شد و ترم دیگرى که در اینجا مطرح خواهد شد فالوس (PHALLUS) است. این ترمى است که لاکان به واسطه آن نظریه عقده ادیپ را از فروید وام مى گیرد.

همان طور که اشاره شد مرحله آیینه اى مرحله اى پیشاادیپى است که نفس در رابطه با دیگرى یا با ایده &laquo;دیگرى&raquo; تشکیل مى شود و خواهان ادغام در &laquo;دیگرى&raquo; است. در دنیاى فرویدى، مهم ترین دیگرى براى کودک مادر است. کودک همواره مصمم است که با مادر به واسطه در اختیار گذاشتن آن چیزى که مادر خواهان آن است یکى شود. لاکان اظهار مى دارد که کودک سعى در تحقق میل مادر دارد. این امر را مى توان به وسیله شرح فروید از عقده ادیپ روشن ساخت، یعنى خواست کودک براى یکى شدن با مادر از طریق آمیزش جنسى.در نگاه فروید آنچه این میل ادیپى را خنثى مى سازد وجود پدرى است که تهدید به اختگى مى کند. 

نزد لاکان تهدید اختگى استعاره اى براى تمام گونه هاى فقدان در مقام مفهومى ساختارى است. لاکان معتقد است که این پدر واقعى نیست که تهدید به اختگى مى کند، بلکه از آنجایى که ایده فقدان براى درک ما از زبان حتمى است و مفهوم فقدان یکى از ساختارهاى بنیادین و ضرورى زبان است، پدر تنها عملگر ساختار زبانى است. پدر بیشتر از اینکه یک شخص به خصوص باشد، یک اصل ساختارمند شده در نظم نمادین است. لاکان پدر خشمگین فرویدى را مبدل به نام پدر یا قانون پدر مى کند. با توجه به اینکه ما براى تبدیل شدن به سوژه هاى سخنگو باید از قوانین زبان _ قانون پدر - تبعیت کنیم، او ساختار زبان را در مقام امرى مشخصاً پدرسالارانه مطرح مى کند. به سبب اینکه لاکان قانون هاى زبان را قانون پدر مى نامد، ورود به حوزه امر نمادین در روانکاوى لاکانى در پیوند با مفاهیم عقده اختگى و ادیپ قرار مى گیرد.

قانون پدر یا نام پدر نام دیگرى براى &laquo;دیگرى&raquo; است، از این رو مرکز سیستم است. نام دیگر مرکز &laquo;فالوس&raquo;، طبیعت پدرسالارانه این نظم نمادین را حتى به نحو بارزترى نمایان مى کند. فالوس به عنوان مرکز بازى، عناصر داخل سیستم را محدود مى کند و پایدارى و انسجامى را براى کل سیستم به ارمغان مى آورد. فالوس جریان زنجیره دال هاى شناور را که در ناخودآگاه هر لحظه در حال لغزش و دگرگونى اند، متوقف مى سازد. فالوس به لطف این عملکرد خود، یعنى توانایى توقف بازى، مى تواند به دال ها معنایى منسجم و پایدار اعطا کند.

فالوس به راحتى تحویل پذیر نیست و به ساختار زبان تعلق دارد. هیچ شخصى نمى تواند فالوس را از آن خود کند زیرا توانایى سازماندهى و کنترل ساختار زبان را ندارد. فالوس مرکز است و در تمام ساختار فرمان مى راند به همین دلیل همه افراد خواهان داشتن آن هستند اما هیچ فردى نمى تواند داراى آن شود (هیچ عنصرى از سیستم نمى تواند جایگاه مرکز را از آن خود کند). به همین دلیل لاکان معتقد است که فالوس نشانه میل است؛ میل هیچ زمانى ارضاشدنى نیست چون نمى تواند که ارضا شود، از این رو مرکز است یعنى سیستم را سازماندهى مى کند.

تمایز بین جنسیت ها یکى دیگر از دلالت هاى نظریه لاکان است که با نظریه فرویدى مشابهت چندانى ندارد. لاکان این بحث را در سخنرانى &laquo;عاملیت لفظ در ناخودآگاه&raquo; (Ecrits p.741) مطرح مى کند. او در این سخنرانى دو طرح را ترسیم مى کند؛ اولى تصویر درختى است که کلمه درخت بر روى آن نوشته شده _ طرح بنیادین سوسورى در باب نگاشته شدن دال (کلمه) بر روى مدلول (ابژه). سپس او طرح دیگرى که شامل دو در کاملاً شبیه به هم است را ترسیم مى کند، اما بر روى هر در کلماتى متفاوت نقش بسته است: روى اولى نوشته شده &laquo;خانم ها&raquo; و بر روى دومى &laquo;آقایان&raquo;. سپس لاکان این گونه ادامه مى دهد: &laquo;قطارى به ایستگاه مى رسد، دختر و پسر کوچکى که خواهر و برادرند در یک کوپه روبه روى یکدیگر در کنار پنجره نشسته اند که از آن ساختمان هاى واقع در امتداد سکوى ایستگاه هنگامى که قطار در حال توقف است از برابر دیدگان مى گذرند. برادر مى گوید: &laquo;نگاه کن ما در جایگاه خانم ها هستیم.&raquo; خواهرش جواب مى دهد: &laquo;احمق! مگر نمى بینى که ما در جایگاه آقایان هستیم.&raquo;؛ این عبارت نشان مى دهد که چگونه پسرها و دخترها به صورت کاملاً متفاوتى وارد نظم نمادین مى شوند. به عقیده لاکان هر کودک به تنهایى مى تواند، دال جنس مخالف خود را ببیند. یعنى دیدگاهش را نسبت به جهان و همین طور فهم خویش را از رابطه میان دال و مدلول در مقام پیامد مشاهده دیگرى (Other) خواهد ساخت.

کودک براى به دست آوردن موقعیتى در نظم نمادین باید از درهایى که علائم جنسیت بر آنها حک شده، گذر کند. وضعیت دختر ها و پسرها هنگام گذر از این درها متفاوت خواهد بود. پسرها نسبت به دخترها به فالوس نزدیک ترند. با این حال هیچ یک از آنها توانایى این که فالوس را داشته باشند یا با آن یکى شوند، ندارند. چرا که فالوس مرکز است. وضعیت ما درون نظم نمادین مانند هر عنصر دلالتى (دال) دیگرى به وسیله فالوس تثبیت مى شود، هیچ یک از زنجیره هاى دلالتى درون حوزه امر نمادین، به جز مورد ناخودآگاه، نمى توانند به نحو بى پایانى شناور باشند زیرا فالوس محدود کننده بازى است.در پایان، ناسازه اى که خود را نمایان خواهد کرد، این است که فالوس و امر واقع نسبتاً شبیه یکدیگرند. در هر دو این وضعیت ها، چیز ها کامل، توپر و منسجم اند و جایگاه هایى هستند که هیچ غیابى به آنها راه ندارد. 
هر دوى این موقعیت ها براى سوژه انسانى درون زبان غیرقابل فهم و دور از دسترس هستند. از سوى دیگر این دو موقعیت تضاد هایى غیرقابل چشم پوشى نیز دارند: امر واقع موقعیتى مادر سالارانه است یعنى پایه و اساس به وجود آمدن &laquo;وضع طبیعى&raquo; است که براى داشتن فرهنگ مجبور به جدایى از آن هستیم. اما فالوس ایده پدر است، نظم پدر سالارانه فرهنگ، موقعیتى قانون گذار که تمام چیز ها را در جهان سازماندهى مى کند.
&nbsp;
منبع: باشگاه اندیشه]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:17:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نقاب که به چهره داریم</title>
<link>https://therapynojavan.loxblog.com/نقاب-که-به-چهره-داریم</link>
<guid>https://therapynojavan.loxblog.com/نقاب-که-به-چهره-داریم</guid>

<description><![CDATA[
کارل گوستاو یونگ
نقاب که به چهره داریم
&nbsp;یونگ که بود و در میان روانشناسان چه جایگاهى داشت 
کارل گوستاو یونگ، روانشناس برجسته سوئیسى و بنیانگذار روانکاوى تحلیلى در سال ۱۸۷۵ دیده به جهان گشود.
یونگ به عنوان محققى برجسته وسعت مطالعاتى عجیبى داشت از طالع بینى تا کیمیاگرى، معرفت باطنى، باستان شناسى ، اسطوره شناسى، ادیان الهى و روانشناسى، روانپزشکى و پزشکى که این مورد اخیر رشته تحصیلى وى بود. یونگ مدتى دوست و همکار فروید بود اما به تدریج منتقد مبانى وى شد و در سال ۱۹۱۳ از فروید گسست و مکتب &laquo;روانشناسى تحلیلى &raquo; خود را در برابر &laquo;نظام روانکاوى&raquo; فروید پى ریزى کرد. او نویسنده اى پرکار بود. آثارش در بیش از ۲۰ مجلد گردآورى شده است. بسیارى از آنچه راجع به زندگى یونگ و آثارش مى دانیم در سرگذشت او به قلم خودش، تحت عنوان &laquo;خاطرات ، رؤیاها و تأملات&raquo; گرد آمده که توسط دوست و همکارش آنیلا جافه ثبت شده است.
نقاب که به چهره داریم
اخیراً کتابى با عنوان &laquo;خودآموز یونگ&raquo; با تیتر فرعى &laquo;آموزش مبانى روانشناسى تحلیلى و آشنایى با نظریه هاى یونگ&raquo; اثر روت اسنودن به قلم نورالدین رحمانیان به فارسى برگردانده شده است و به همت نشر &laquo;آشیان&raquo; در دسترس مخاطبان مباحث نظرى روانشناسى و علاقه مندان حوزه تحلیل روانکاوى قرار گرفته است.
&nbsp;

اما یونگ که بود و در میان روانشناسان چه جایگاهى داشت 
کارل گوستاو یونگ، روانشناس برجسته سوئیسى و بنیانگذار روانکاوى تحلیلى در سال ۱۸۷۵ دیده به جهان گشود.
یونگ به عنوان محققى برجسته وسعت مطالعاتى عجیبى داشت از طالع بینى تا کیمیاگرى، معرفت باطنى، باستان شناسى ، اسطوره شناسى، ادیان الهى و روانشناسى، روانپزشکى و پزشکى که این مورد اخیر رشته تحصیلى وى بود. یونگ مدتى دوست و همکار فروید بود اما به تدریج منتقد مبانى وى شد و در سال ۱۹۱۳ از فروید گسست و مکتب &laquo;روانشناسى تحلیلى &raquo; خود را در برابر &laquo;نظام روانکاوى&raquo; فروید پى ریزى کرد. او نویسنده اى پرکار بود. آثارش در بیش از ۲۰ مجلد گردآورى شده است. بسیارى از آنچه راجع به زندگى یونگ و آثارش مى دانیم در سرگذشت او به قلم خودش، تحت عنوان &laquo;خاطرات ، رؤیاها و تأملات&raquo; گرد آمده که توسط دوست و همکارش آنیلا جافه ثبت شده است.

از جمله فعالیت هاى علمى گسترده یونگ مى توان به مطالعات او درباره آزمون هاى تداعى و یادآورى و کوشش براى طبقه بندى انواع شخصیت ها و شرح و بسط نظریه اى درباره &laquo;ناخودآگاه جمعى&raquo; اشاره کرد. او این نظریه را در پژوهش هایش راجع به فرهنگ و بویژه دین و اساطیر به کار گرفت. سیر مطالعات یونگ در تاریخ اندیشه او را مجذوب اندیشه هاى فیثاغورس، هراکلیتس، امپدوکلس و افلاطون کرد اما بیش از اینها فلسفه شوپنهاور را مى پسندید هرچند که راه حل هایش را چندان قبول نداشت.

روانشناسى مبتنى بر حیات روحانى انسان
ویژگى منحصر به فرد روانشناسى یونگ، توجه اش به دین و سنت هاى روحانى است. او حتى به تعالیم عرفانى و روحانى شرق مى پرداخت و مى کوشید حقایقى را دریابد که شامل حال همه انسان ها باشد و در مواضع مشترک فرهنگ ها و افسانه هاى ملل گوناگون جارى شود و همین &laquo;معرفت مشترک درونى&raquo; او را به اندیشه &laquo;ناخودآگاه جمعى&raquo; رساند که یکى از کانون هاى اصلى اندیشه یونگ به شمار مى رود. از نظر یونگ بخش عمده اى از جریان شفاى انسان، حیات روحانى اوست.
تأکید یونگ بر &laquo;ناخودآگاه جمعى&raquo; همراه با اهمیت دادن بر &laquo;سرگذشت هر فرد&raquo;، روانشناسى تحلیلى او را از یک روانشناسى ماشینى به یک روانشناسى روحانى سوق مى دهد. مى توان سه شاخصه اصلى روانشناسى تحلیلى یونگ را اینچنین برشمرد:
ـ روش درمانى که هدف آن نه فقط درمان اختلالات ذهنى و عصبى، بلکه کمک به افراد سالم است تا متعادل تر و خودآگاه تر رفتار کنند.
ـ کوشش در تهیه نقشه اى از &laquo;روان&raquo; انسانى براى درک بهتر کار آن.
ـ اکتشاف جنبه هاى عمیق تر روانشناسى انسانى از طریق مطالعه اعتقادات دینى، رؤیاها، افسانه ها، نشانه ها و موارد غیرمتعارف.

سایه و نقاب شخصیتى انسان
یکى از نظریه هاى مشهور یونگ که امروزه قبول عام یافته طبقه بندى او از انواع شخصیت ها برپایه دو مفهوم درونگرا و برونگرا است. شخصیت برونگرا اجتماعى، معاشرتى و خوشبین است و شخصیت درونگرا بیشتر تمایل دارد که از واقعیت خارجى دورى کند و جذب دنیاى درونى خود شود و این ویژگى او را از اجتماع و روابط اجتماعى کمى دور مى کند. این دو ویژگى شخصیت با چهار کنش احساس، عواطف، تفکر و الهام توأم مى شود و انواع روانشناختى انسان را به دست مى دهد.

یکى از تمایزهایى که یونگ در تحلیل شخصیت افراد برمى شمارد تمایز بین &laquo;پرسونا&raquo; و &laquo;سایه&raquo; است. پرسونا، نقابى اجتماعى و القا شده از سوى اجتماع است که خود واقعى در پشت آن قرار دارد. وجود چنین نقابى ضرورت گریزناپذیر است اما خویشتن واقعى انسان ممکن است خود را قویاً با پرسونایش یکى بگیرد یا اصلاً پرسوناى مناسبى به وجود نیاورد و بدین ترتیب از رسیدن به کمال و تحقق وجودى باز ماند. نقطه مقابل این جزء پذیرفته شده شخصیت، &laquo;سایه&raquo; است که مجموعه اى مردود و سرکوب شده از تمایلات، عواطف و گرایشات است که در رؤیاهاى ما به صورتى ناخوشایند یا خصومت آمیز تجسم پیدا مى کنند. سایه ضرورتاً خصلتى کودکانه دارد زیرا به دور از فرآیند بلوغ یا تحصیل و یادگیرى است. ناتوانى در اذعان به وجود سایه همیشه یک خطر بالقوه براى شخصیت است. زیرا به عقیده یونگ، سایه تصدیق نشده و نادیده گرفته شده قوى تر و خودسرتر از سایه اى است که به وجودش اذعان شده و مورد قبول قرار گرفته است.

به تعبیر یونگ؛ سایه وجه حیوانى وجود فرد است. هر فردى سایه اى دارد و از آنجا که سایه محصول آگاهى و عواطف خاص واپس رانده شده است به ناخودآگاه شخصى تعلق دارد. &laquo;خود&raquo; (که مى گوید ما که هستیم) و &laquo;سایه&raquo; (جنبه هاى منفى ما که مورد انکار ماست) به صورت یک جفت متعادل با هم کار مى کنند.
&laquo;خود&raquo; نزد یونگ مهمترین جزو روح است که در تقابل با نفس (ego) قرار مى گیرد. نفس مرکز بالفعل آگاهى است. اما &laquo;خود&raquo;، مرکز ناخودآگاهى است.

نیمه پنهان
یکى دیگر از جنبه هاى کلیدى تحلیل یونگ توصیف آنیما و آنیموس شخصیت انسان است. انگاره یا تصویرى که عنصر زنانه را در مردان و عنصر مردانه را در زنان به وجود مى آورد، یونگ به ترتیب آنها را آنیما و آنیموس مى نامد. آنیما تعیین مى کند که مرد جنس مقابل را چگونه مورد ادراک و شناخت یا سوءفهم قرار مى دهد. آنیما یک انگاره یا تصویر جمعى موروثى راجع به زن است. یونگ آنیما را خاصه با عملکرد احساس مرتبط مى داند و آنیموس را با عملکرد تفکر، و بنا را بر این مى گذارد که احتمالاً در مردان اندیشه و تفکر و در زنان احساس غلبه دارد. آنیما و آنیموس به همراه پرسونا و سایه به ناخودآگاه جمعى تعلق دارند. آنها ازجمله کهن الگوها (archetypes) هستند. کهن الگوها از عمیق ترین و قدیمى ترین درون مایه هاى موجود در روح انسان و از تظاهرات ناخودآگاه جمعى اند. آنها محصول تاریخ زندگانى شخصى افراد نیستند. بلکه داراى خصلت فراگیر هستند و درهمه انسانها حضور دارند.

درک مبانى نظرى تحلیل هاى یونگ چندان آسان نیست و خود او بر این امر اذعان داشت. با توجه به این که گذر ازمجموعه ۲۰ جلدى آثار یونگ سهل نیست اما نویسنده این اثر، روت اسنودن، سعى کرده با بیانى صریح و شیوا در این کتاب به معرفى عمومى یونگ و آثار او بپردازد و به این اعتبار مجموعه اى گردآورده به منظور آشنایى با مبانى روانشناسى تحلیلى یونگ که مترجم هم با ترجمه روان و خوشخوان خود به صراحت و روانى فهم اثر افزوده است. این اثر در ۱۰ فصل تدوین شده است که محورهاى این فصول را مى توان چنین برشمرد؛ زندگى و کار یونگ، دوران اولیه زندگى یونگ، دنیاى درون یونگ، اکتشاف روان، سفر روان، رؤیاها و نشانه ها، شخصیت و روابط، پدیده هاى نامتعارف و اسرارآمیز، دین و روحانیت، یونگ به عنوان یک ژرف اندیش.
این مباحث ۱۰ گانه به اطلاعات تکمیلى اى ضمیمه شده است که مخاطبان متخصص خود را نیز به منابع تکمیلى رهنمون مى کند.
&nbsp;
منبع: باشگاه اندیشه]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:17:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>جان دیویی</title>
<link>https://therapynojavan.loxblog.com/جان-دیویی</link>
<guid>https://therapynojavan.loxblog.com/جان-دیویی</guid>

<description><![CDATA[
جان دیویی
جان دیویی یکی از معروفترین فیلسوفان امریکایی قرن بیستم و از پیشتازان پراگماتیسم است که آرای انقلابی&zwnj;اش در باب سرشت فلسفه، آموزش، جامعه و سیاست حرف و حدیثهای فراوانی را به وجود آورد.
&nbsp;
زندگی
جان دیویی در روز بیستم اکتبر سال 1859 میلادی در شهر برلینگتون در ورمونت آمریکا به دنیا آمد. او پس طی مراحل تحصیلی مقدماتی وارد دانشگاه جان هاپگینز شد و در کنار تحصیل در رشته فلسفه به شغل آموزگاری در مدرسه نیز مشغول بود. 
دانشگاه جان هاپکینز تا زمان فارغ التحصیلی او تحت سرپرستی جرج اس موریس بود که گرایشهای آرمانگرایی داشت و توانسته بود ذهن دیویی را با اندوخته های خود در این خصوص پر کند. دیویی جان هاپکینز را به قصد تصاحب یک منصب پیشنهادی به سوی دانشگاه میشیگان ترک گفت. 
جان دیویی
جان دیویی یکی از معروفترین فیلسوفان امریکایی قرن بیستم و از پیشتازان پراگماتیسم است که آرای انقلابی&zwnj;اش در باب سرشت فلسفه، آموزش، جامعه و سیاست حرف و حدیثهای فراوانی را به وجود آورد.
&nbsp;
زندگی
جان دیویی در روز بیستم اکتبر سال 1859 میلادی در شهر برلینگتون در ورمونت آمریکا به دنیا آمد. او پس طی مراحل تحصیلی مقدماتی وارد دانشگاه جان هاپگینز شد و در کنار تحصیل در رشته فلسفه به شغل آموزگاری در مدرسه نیز مشغول بود. 
دانشگاه جان هاپکینز تا زمان فارغ التحصیلی او تحت سرپرستی جرج اس موریس بود که گرایشهای آرمانگرایی داشت و توانسته بود ذهن دیویی را با اندوخته های خود در این خصوص پر کند. دیویی جان هاپکینز را به قصد تصاحب یک منصب پیشنهادی به سوی دانشگاه میشیگان ترک گفت. 
اولین فعالیت جدی دیویی در فلسفه تلاشی بود که در خصوص ترکیب شیوه در حال پیدایش روانشناسی تجربی با پایه های اصلی آرمانگرایی موریس صورت داد. 
دیویی طی دهه 1890 بویژه بعد از حضورش در دانشگاه تازه تاسیس شیکاگو در سال 1894، در آغار راهی قرار گرفت که شروعش منجر به فاصله گرفتن او از مابعدالطبیعه آرمانگرایی شد؛ روندی که دیویی در زندگینامه خود با نام &quot;استبدادگرایی تا تجربه گرایی به آن اشاره داشته است. دیویی با تاثیر بسیار از &quot;اصول روانشناسی&quot; ویلیام جمیز، به رد ادعای آرمانگرایان پرداخت که در آن با مطالعه پدیده های تجربی، دنیا را ذهن انسان می&zwnj;دانستند.
مشاجره با رئیس دانشگاه شیکاگو، دیویی را در سال 1904 مجبور به ترک این دانشگاه کرد و پس از آن به تدریس در دانشگاه کلمبیا پرداخت و تا زمان بازنشستگی در این دانشگاه باقی ماند. 
دیویی در طی این سال ها بسیاری از آثار ارزشمند خود را به رشته تالیف در آورد.
جان دیویی در اول ژوئن سال 1952 میلادی دار فانی را وداع گفت. 
&nbsp;
آثار
کارها و نوشته های بسیار با ارزش دیویی در طول یک زندگی پر کار و طولانی صورت گرفته است که این کارها حوزه های بسیاری از فلسفه در کنار مسائل آموزشی، اجتماعی و سیاسی را در بر می گیرد. این نوشته ها و مقالات، با جهد زیاد توسط جوان بویدستون و همکاران او در قالب 37 جلد کتاب برای انتشارات دانشگاه ایلینویز جمع آوری شده است. از 
مهمترین آثار وی می توان به موارد زیر اشاره کرد:
- طرح یک نظریه انتقادی ذر اخلاق (1881).
- مطالعاتی در نظریه منطقی (1903). در این کتاب دیویی به دین خود نسبت به ویلیام جیمز اعتراف کرده است.
- رغبت و کوشش در تعلیم و تربیت (1913)
- فلسفه و سیاست آلمان (1915)
- دموکراسی و تعلیم و تربیت (1916)
- بازسازی در فلسفه (1920)
- تجربه و طبیعت (1925)
- اجتماع و مشکلات آن (1927)
- در جستجوی یقین (1929)
- فلسفه اصالت فرد، قدیم و جدید (1930)
- منطق: نظریه تحقیق (1938). این آخرین کتاب را جان دیویی در 79 سالگی نوشت. عده ای این کتاب را بزرگترین اثر او می دانند.
&nbsp;
دیویی و عملگرایی
جان دیویی فلسفه را با تمام ماجراهای حیات آدمی همراه می دانست. معتقد بود فلسفه یک فعالیت پی گیر در پژوهش و جست و جویی آرزومندانه است. راه این جست و جو راه آرام و مطابق با نقشه ای نیست که همه ما در هر وقت قادر به طی آن باشیم، زیرا در دنیایی که دایما در تغییر و دگرگونی ایت، اندیشه ها مدام در تغییرند. کلمه &laquo;تغییر و دگرگونی&raquo; یکی از کلید های فلسفه دیویی است.
هدف دیویی این بود که فلسفه را به صورت یک علم درآورد. &laquo;بحث نکن! به فکر چاره ای باش&raquo; خلاصه فلسفه دیویی است. فلسفه عملی برای شرکت در کارهای دلیرانه و آزمایش های بزرگ.
&nbsp;
دیوئی و فلسفه سیاسی
برخی بر این اعتقادند که دیویی پیشگام دغدغه های مربوط به ارتباط میان مکتب فردگرایی لیبرال و فضای اجتماعی است که در آن فرد مورد توجه است. در حقیقت گاهی دیوئی نه به عنوان جلودار بودن رورتی بلکه به عنوان یک نویسنده مانند چارلز تیلور، فیلسوف کانادایی، مطرح است که تمایل دارد میان دکترینی از خود یا سرشت اجتماع گرا با شکلی خودآگاه از لیبرالیسم از نظر تاریخی و فرهنگی، ارتباط برقرار کند. همچنین دیوئی را به عنوان منبعی الهام بخش برای مللی می دانند که در آنها دمکراسی مشارکتی و مشورتی رونق دارد و گاهی اوقات او را پیش رو فیلسوف و نظریه پرداز آلمانی یورگن هابرماس می دانند.
منبع: باشگاه اندیشه]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:17:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>post</title>
<link>https://therapynojavan.loxblog.com/post-1</link>
<guid>https://therapynojavan.loxblog.com/post-1</guid>

<description><![CDATA[
اروین دی. یالوم
&nbsp;
اروین دیوید یالوم (Irvin David Yalom) روانپزشک معاصر آمریکایی و نویسنده رمان مشهور &laquo;وقتی نیچه گریست&raquo;.

زندگی
اروین یالوم در 13 ژوئن 1931، در شهر واشنگتن دی&zwnj;سی از والدینی به دنیا آمد که از مرز روسیه و لهستان مهاجرت کرده بودند.
اروین یالوم در سال ۱۹۵۶ در بوستون در رشته پزشکی و در سال ۱۹۶۰ در نیویورک در رشته روانپزشکی فارغ التحصیل شد و بعد از خدمت سربازی، در سال ۱۹۶۳ استاد دانشگاه استانفورد شد. در همین دانشگاه بود که الگوی روانشناسی هستی گرا یا اگزیستانسیال را پایه گذاری کرد. یالوم هم آثار دانشگاهی متعددی تالیف کرده است و هم چند رمان موفق دارد. او جایزه انجمن روانپزشکی امریکا را در سال ۲۰۰۲ دریافت کرد، اما بیشتر به عنوان نویسنده رمان های روانشناختی، به ویژه رمان مشهور وقتی نیچه گریست شهرت دارد.

اروین دی. یالوم
&nbsp;
اروین دیوید یالوم (Irvin David Yalom) روانپزشک معاصر آمریکایی و نویسنده رمان مشهور &laquo;وقتی نیچه گریست&raquo;.

زندگی
اروین یالوم در 13 ژوئن 1931، در شهر واشنگتن دی&zwnj;سی از والدینی به دنیا آمد که از مرز روسیه و لهستان مهاجرت کرده بودند.
اروین یالوم در سال ۱۹۵۶ در بوستون در رشته پزشکی و در سال ۱۹۶۰ در نیویورک در رشته روانپزشکی فارغ التحصیل شد و بعد از خدمت سربازی، در سال ۱۹۶۳ استاد دانشگاه استانفورد شد. در همین دانشگاه بود که الگوی روانشناسی هستی گرا یا اگزیستانسیال را پایه گذاری کرد. یالوم هم آثار دانشگاهی متعددی تالیف کرده است و هم چند رمان موفق دارد. او جایزه انجمن روانپزشکی امریکا را در سال ۲۰۰۲ دریافت کرد، اما بیشتر به عنوان نویسنده رمان های روانشناختی، به ویژه رمان مشهور وقتی نیچه گریست شهرت دارد.

او به عنوان یک روانپزشک به دنبال راهکارهایی است که از دانش روانشناسی جهت پیشبرد اهداف انسانی و حل مشکلات انسان ها استفاده کند و در کنار این مسوولیت سنگین با داشتن نثری ساده و آگاهی کامل از اصول داستان نویسی، نوشتن رمان را از سال های نخستین دانشجویی آغاز کرد و بی تردید مورد استقبال فراوان مخاطبان قرار گرفت. &laquo;وقتی نیچه گریست&raquo; مدال طلای باشگاه مشترک المنافع کالیفرنیا را برای بهترین رمان 1993 به دست آورد.

آثار
- رمان &laquo;وقتی نیچه گریست&raquo; (۱۹۹۲)
- رمان &laquo;خوابیدن (دروغ گفن) بر روی نیمکت&raquo; (۱۹۹۶) 
- نظریه و اجرای رواندرمانی گروهی (۱۹۷۰) 
- هر روز کمی نزدیک تر می شود (۱۹۷۴) 
- رواندرمانی اگزیستانسیال (هستی گرا) (۱۹۸۰) 
- گروه درمانی در میان بیماران (۱۹۸۳) 
- جلاد عشق (۱۹۸۹) 
- مامان و معنی زندگی (۱۹۹۹) 
- هنر درمان (نامه&zwnj;ای سرگشاده به نسل جدید روان&zwnj;درمانگران و بیمارانشان) (۲۰۰۱)

وقتی نیچه گریست
وقتی نیچه گریست آمیزه ایست از واقعیت و خیال، جلوه ای از عشق، تقدیر و اراده در وین خردگرای سده نوزدهم و در آستانه ی زایش دانش و روانکاوی. فردریش نیچه، بزرگترین فیلسوف اروپا...
پوزف برویر، از پایه گذاران روانکاوی... دانشجوی پزشکی جوانی به نام زیگموند فروید، همه اجزایی هستند که در ساختار رمان در هم تنیده می شود تا حماسه ی فراموش نشدنی رابطه خیالی میان بیماری خارق العاده و درمانگری استثنایی را بیافرینند. در ابتدای رمان، لو سالومه، این زن دست نیافتنی از برویر می خواهد تا با استفاده از روش آزمایش &quot;درمان با سخن گفتن&quot; به یاری نیچه نا امید و در خطر خودکشی بشتابد. در این رمان جذاب، دو مرد برجسته و اسرار آمیز تاریخ، تا ژرفای وسواس های خویش پیش می روند و در این راه، به نیروی رهایی بخش دوستی دست می یابند
&nbsp;
منبع: باشگاه اندیشه]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:17:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نبرد نفسگیر من (بخش اول)</title>
<link>https://therapynojavan.loxblog.com/نبرد-نفسگیر-من-بخش-اول</link>
<guid>https://therapynojavan.loxblog.com/نبرد-نفسگیر-من-بخش-اول</guid>

<description><![CDATA[
نبرد نفسگیر من
زمانی که بر سر راه تشفی یک نیاز زیستی مانعی ایجاد شود، زمانی که تحقق کفایت و شایستگی خود دریافته با محدودیتی ذهنی مواجه شود و زمانی که اهدافی را، خواه شخصی و خواه اجتماعی که به لحاظ اهمیت یکسانند، دنبال می کنیم، چنانچه تلفیق آنها با یکدیگر ممکن نباشد، دچار تعارض خواهیم شد. حتی پیش بینی احتمال بروز تعارض باعث می شود انسان در برخی موقعیت ها از ابراز نظر خود یا دست زدن به کاری که در نظر داشته است، خودداری کند. چنانچه افراد مدت زیادی در معرض تعارض های روانشناختی - اجتماعی قرار گیرند، تنش حاصله، پیامدهای منفی رفتاری، هیجانی و روان تنی به همراه خواهد داشت. در عین حال صاحب نظران بروز کشمکش ها را در زندگی امری عادی و همچون فرصتی تلقی کرده و از آن استقبال می کنند. غالب صاحب نظران، با تجربه به چالش کشیدن تعارض های زندگی، کنار آمده یا مهار آن را باعث کسب بصیرت، ارتقای عزت نفس، کسب و استقرار خودکفایتی و خودسامانی و موجبات تعالی فرهنگی انسان ها می دانند. روی ادامه مطلب کلیک کنید...

نبرد نفسگیر من
زمانی که بر سر راه تشفی یک نیاز زیستی مانعی ایجاد شود، زمانی که تحقق کفایت و شایستگی خود دریافته با محدودیتی ذهنی مواجه شود و زمانی که اهدافی را، خواه شخصی و خواه اجتماعی که به لحاظ اهمیت یکسانند، دنبال می کنیم، چنانچه تلفیق آنها با یکدیگر ممکن نباشد، دچار تعارض خواهیم شد. حتی پیش بینی احتمال بروز تعارض باعث می شود انسان در برخی موقعیت ها از ابراز نظر خود یا دست زدن به کاری که در نظر داشته است، خودداری کند. چنانچه افراد مدت زیادی در معرض تعارض های روانشناختی - اجتماعی قرار گیرند، تنش حاصله، پیامدهای منفی رفتاری، هیجانی و روان تنی به همراه خواهد داشت. در عین حال صاحب نظران بروز کشمکش ها را در زندگی امری عادی و همچون فرصتی تلقی کرده و از آن استقبال می کنند. غالب صاحب نظران، با تجربه به چالش کشیدن تعارض های زندگی، کنار آمده یا مهار آن را باعث کسب بصیرت، ارتقای عزت نفس، کسب و استقرار خودکفایتی و خودسامانی و موجبات تعالی فرهنگی انسان ها می دانند. 

کسانی که در قالب مربی یا آموزگار با زیگموند فروید در دوران کودکی آشنا می شدند، تلاش های ذهنی او را مورد تحسین قرار می دادند. او در مقایسه با هشت فرزند دیگر خانواده توانایی ذهنی بیشتری از خود نشان می داد و توجه افراد خانواده را به خود جلب می کرد. بعدها در دبیرستان و دانشگاه، غالب اطرافیان پشتکار او را می ستودند. می گویند مادرش در ارتقای اعتماد به نفس او سهم بسزایی داشت و در مورد زیگموند کوچک می گفت، &laquo;پسرم فردی سخت دانشمند خواهد شد.&rdquo; فروید در سال 1873 تحصیل در رشته پزشکی در دانشگاه وین را آغاز کرد. حین تحصیل، همچنین به برخی رشته ها که حتی رابطه مستقیم با پزشکی نداشتند، مثلاً فلسفه، توجه نشان می داد و در کلاس ها شرکت می کرد. در سال 1880 به دریافت درجه دکترا نائل شد و به عنوان متخصص اعصاب به کار طبابت پرداخت. فروید در همان سال های اولیه کارآموزی و طبابت، از خوش شانسی اش، در حالی که از شرایط زندگی و وضع مالی مناسبی برخوردار نبود، با ژوزف برویر دانشمند و پزشک صاحب نام آشنا شد. این پزشک پرآوازه دوستی اش را از فروید جوان دریغ نکرد. او در فعالیت های حرفه یی روزانه فروید را با برخی از مراجعان و مشکلات روانشناختی شان آشنا می کرد و فروید زیر نظر او به مداوای مراجعان می پرداخت. در بین مراجعان، از جمله با افرادی آشنا می شد که به رغم وجود علائم و نشانه های آسیب شناختی عصبی، به لحاظ فیزیولوژیک سالم بودند و اختلال عصبی خاصی نشان نمی دادند. شواهد حاکی از آن بود که عوامل زیستی، روانی و اجتماعی موجود در زندگی، همگی بر وضعیت سلامت روانشناختی موثرند. بنا بر این حتی احراز سلامتی جسمانی فقط به وجود شرایط فیزیولوژیک مناسب وابسته نیست، بلکه همچنین از افکار، هیجانات و انگیزه های افراد نیز تاثیر می پذیرد. از این رو گمان می رفت، افرادی که در جوانی ظاهراً در بن بست فکری قرار می گیرند، به لحاظ کم تجربگی با روابط فشارزای هیجانی بیشتری مواجه می شوند و آسیب پذیرترند. برخی از مراجعان که فروید با آنان سر و کار داشت، جوان و باهوش بودند، اما به یکباره یا طی مدت کوتاهی دچار فلجی، زوال حافظه، اختلال بینایی و تکلم شده بودند. فروید پرونده های بالینی چنین افرادی را به دقت مطالعه می کرد. یکی از آنان هنگامی که پدرش در بستر مرگ بود، از او پرستاری می کرد که ناگهان فلج شد. دیگری تازه نامزد کرده بود که دچار زوال حافظه شد و آن دیگری تازه وارد دانشگاه شده بود که به اختلال تکلم مبتلا شد. پروفسور بروئر با فروتنی به فروید جوان توضیح می داد که دانش پزشکی و عصب شناختی در برخورد با این عارضه ها درمانده است، چون این افراد از لحاظ پزشکی در سلامت کامل به سر می برند. این نشانه ها در واقع علائم بالینی بودند، بدون منشاء عضوی. آنگاه برای فروید در خصوص مداوا تعریف می کرد که مدتی است از مداوای دارویی چنین افرادی چشم پوشیده و در عوض آنان را به خواب هیپنوتیزمی می برد و حین خواب با آنان صحبت می کند. گاهی آنان تجارب خاصی را به خاطر می آورند در حالی که آنها از چیزهایی که خیلی اذیت شان می کند معمولاً در عالم بیداری چیزی بر زبان نمی آورند. بروئر می افزود، عجیب است که مراجعان هر چقدر در شرایط هیپنوتیزم شده، بیشتر از تجارب نفرت انگیز و رویدادهای ناراحت کننده خود صحبت می کنند، نشانه های بیماری آسان تر رو به تخفیف می گذارد. مواردی هم پیش می آید که با صحبت از رویدادها و پیشامدها تقریباً بهبود یافته و مرخص می شوند. تحت تاثیر توضیحات و شیوه برخورد و عملکرد بروئر بود که فروید در مداوای مراجعانی که علائم بالینی بدون منشاء عضوی - عصب شناختی بروز می دادند، به هیپنوتیزم بها داد. در همین رابطه با استفاده از یک بورس پژوهشی به فرانسه نزد شارکو استاد هیپنوتیزم رفت تا هنر هیپنوتیزم کردن را بهتر فرا گیرد. فروید در بازگشت و طی کار عملی مداوا، رفته رفته در تاثیر هیپنوتیزم دچار تردید شد. اگرچه هیپنوتیزم در بسیاری از موارد نشانه های بیماری را از بین می برد، اما به نظر می رسید بیماری کاملاً از بین نمی رفت و اغلب مراجعان با مجموعه یی از نشانه های جدید بازمی گشتند. فروید به تدریج دریافت که می توان برای هیپنوتیزم دلیل دیگری یافت و برای تخلیه هیجانی مورد نظر بروئر، شیوه های دیگری را در شرایط بیداری مورد اجرا گذاشت. او همچنین به فکر استفاده از فنون جدیدی برای صحبت با مراجعان بود که بدون هیپنوتیزم کردن آنان و در عالم بیداری قابل اجرا باشد. در نتیجه فروید هیپنوتیزم را رها کرد و دیگر راهکارهای هنر گفت وگو را به عنوان روش هایی برای به خاطر آوردن امیال سرکوب شده و افکار پارادوکسیال و بازداری شده، آزمود. او در واقع تداعی آزاد و پالایش روانی را به عنوان روش هایی برای مواجهه با تعارض های سرکوب شده و تجارب ناخوشایند، نیل به تسکین و برطرف شدن نشانه های بالینی عرضه کرد و برای مداوا به کار بست. در عین حال می اندیشید شاید بتواند آن میزان بهبودی را که بروئر حاصل تخلیه هیجانات جریحه دار شده و آزارنده بر اثر صحبت های خود با مراجعان محسوب می کرد، در چارچوب &laquo;بهبود خود به خودی&raquo; توضیح دهد. به این معنی که بهبودی در نتیجه دوری بیمار از محیط تعارض آمیز و جو روانشناختی نامناسب که فراتر از حد توان افراد، آنان را به چالش می کشد، به طور خود به خودی حادث شده باشد. فروید در چارچوب تداعی آزاد برای کشف امیال و اندیشه های بازداری شده وارد گفت وگو با مراجعان می شد و به آنان توصیه می کرد در جلسات گفت وگو هرآنچه در ذهن آگاه شان می گذرد بر زبان آورند حتی چیزهایی که جزیی و بی اهمیت به نظر می رسند یا برعکس، گناه آلود، دردناک و شرم آورند تا به تدریج روی نکات مهم تر زوم شود. آنگاه مراجعان تلاش می کردند، جزییات بیشتری از آن رویداد را بیان کنند و از این طریق به سطوح عمیق تر و لایه های زیرین ذهن می رسیدند. بنابراین از راه درک نکاتی که به روشن شدگی بیشتری نیاز دارند، مخاطب رفته رفته از استنباط کلیشه یی فاصله گرفته و انتظار می رود به نوعی بصیرت نائل آید. فروید بر آن بود که برای کمک به مراجعان باید به کمک فنونی همچون تداعی آزاد و تخلیه هیجانی، اندیشه های ضد و نقیض، امیال منع شده یا تکانه های نامطبوع، واپس رانده و سرکوب شده را که به منطقه ناهوشیار ذهن رانده شده اند و از ورود آنها به منطقه هوشیاری به شدت جلوگیری می شود، دوباره به سطح هوشیاری بازگرداند. چنانچه نتوان آن محتویات را به سطح هوشیار فراخواند تا مورد بحث قرار گیرند، قدرت آزارنده و تخریبی آن همچنان به شکل مبدل، مثلاً عارضه یی جسمی عمل می کند. 

فروید بعدها و با کسب تجارب بیشتر در این رابطه کشف کرد که روش تداعی آزاد همیشه کارساز نیست. مراجعان اغلب در نقل داستان هایشان به نقطه یی می رسیدند که دیگر نمی توانستند یا قادر نبودند ادامه دهند. فروید معتقد بود &laquo;مقاومت&raquo; نشانگر آن است که مراجعان به خاطرات یا اندیشه هایی رسیده اند که صحبت از آنها بیش از اندازه آزارنده، شرم آور یا نفرت انگیز است. فروید &laquo;مقاومت&raquo; را نوعی محافظت در برابر هیجان های آزارنده و دردآور می دانست. او حضور رفتار هیجانی و درد را نشانه آن می دانست که روانکاو دارد به منبع مشکل نزدیک می شود و باید به پیگیری در آن زمینه ادامه دهد. در واقع کشف مقاومت هیجانی در مراجعان بود که فروید را به درک اهمیت تعیین کننده تخلیه هیجانی رهنمون ساخت. فن پالایش روانی از راه تخلیه هیجانی را فروید به شیوه هایی اطلاق می کرد که امر زنده کردن خاطرات سرکوب شده، تجارب متناقض و بازداری شده و افکار واپس زده شده را که به سختی در دسترس ذهن هوشیار بودند، با همه دردناکی اش، از راه صحبت کردن تسهیل کند. تخلیه هیجانی به منظور بیرون ریزی هیجاناتی صورت می گرفت که گفته می شد علت اصلی آن در لایه های ناخودآگاه ذهن موجود است. وجود چنین هیجاناتی، مثلاً در اثر تجربه عصبانیت از رفتار مادر در کودکی باعث می شود خاطره آزارنده آن در ناخودآگاه عمل کرده و به بروز نشانه های بالینی و رفتاری منجر شود. فروید معتقد بود حاصل فروخوردن خشم و دلخوری ها، پرخاشجویی در رفتار، افسردگی عاطفی یا واکنش های جسمانی است. مراجعان با بیرون ریزی هیجانات خود آرام تر می شوند و راحت تر می توانند محتوای تجارب ناخودآگاه را به ذهن هوشیار بازگردانند. در پی آن، مراجعان با بحث روی تجارب دردناک که با عواطف جریحه دار شده همراه بودند، چنین تجاربی را مورد بازبینی مجدد قرار می دهند. مراجعان از راه روشن سازی مطالب آزارنده به بصیرتی دست می یابند که به خنثی سازی اثرات مخرب و منفی هیجان های انباشته شده می انجامد. مراجعان به این طریق تسکین می یابند و علائم بالینی رفته رفته محو می شود. فروید از راه گفت وگو، گویی جرات ورزی معقولانه برای دیدن ریشه های خشم و ناراحتی را به جای خودخوری و فروخوردن خشم و در جا زدن در ناتوانی روانی، گام به گام به مراجعان می آموخت و &laquo;من&raquo; را از نو برای فعالیت های سامان بخش برمی انگیخت. 

فروید در سال 1890 در آستانه ایجاد تحولی شگرف در روانشناسی قرار داشت. او در همین سال مقاله یی با امضای پزشک و پژوهشگر به &laquo;انجمن روانپزشکان و متخصصان اعصاب&raquo; در وین ارائه داد. او در آن مقاله گزارش داده بود برخی از مراجعان با نشانه های بالینی از تجارب ناراحت کننده و تعارض آمیزی حکایت می کنند که اگرچه به خیالپردازی بیشتر شبیه است، اما برای آنان کاملاً واقعیت دارد. در آن مقاله او از رازآلود بودن نمادها و از موضع اصالت ذهن دفاع کرده و اثرات فاکتورهای ذهنی را در بروز و همچنین در بهبود اختلالات روانشناختی، تعیین کننده ارزیابی کرده است. چون در نگارش آن مقاله، فروید روش های متداول تحقیق آزمایشی را به کار نبسته بود، داده ها را از راه آزمایش های کنترل شده جمع آوری نکرده بود و نتایج را با استفاده از روش های متداول مورد تجزیه و تحلیل قرار نداده بود، ارزش علمی آن مورد تردید واقع شد. کرافت ابینگ رئیس انجمن روانپزشکان در خصوص آن مقاله چنین اظهارنظر کرد؛ &laquo;این مقاله به داستان جن و پری شباهت دارد که به شیوه علمی بیان شده است.&rdquo; فروید در پاسخ، منتقدان مقاله اش را افرادی نادان خطاب کرد (در &laquo;تاریخ روانشناسی نوین&raquo;، ص 449، ترجمه علی اکبر سیف و همکاران، 1382، تهران، نشر دوران). فروید در واقع خود اذعان داشت شیوه هایی که او برای کشف و فهم تعارض های زندگی مطرح کرده است، با شواهد دقیق عینی و علمی محض مطابقت نمی کنند، اما این لزوماً به این معنا نیست که این یافته ها غیرعلمی و بی اهمیت هستند. برخورد تند &laquo;انجمن روانپزشکان و متخصصان اعصاب&raquo; فروید را در پیگیری برای درک و فهم علائم بالینی مراجعان مصمم تر کرد و او را برآن داشت به مطالعه نظری گسترده تری دست زند تا راهکارها و فنون موجود را بر اساس پایه های نظری مستدل انسجام بخشد. 
&nbsp;

فروید مفهوم پرداز چیره دست 
فاکتور ذهنی بودن احساس ناتوانی به عنوان فلج جسمانی باعث نمی شود پدیده ناتوانی غیرواقعی و کم اهمیت جلوه کند، بلکه بیشتر باعث پیچیدگی درک علل آن و کشف راه های مقابله با آن می شود چون عینی کردن آن دشوار است. از سوی دیگر به بهانه عینیت و واقع گرایی نمی توان از هرگونه پژوهشی که به نوعی با پیچیدگی، ظرافت، معنی دهی و ذهنیت همراه است، احتراز کرد. اجتناب مفرط از چنین پژوهش هایی ممکن است کار را به پژوهش روی مسائل و موضوعات ساده محدود کند چون پژوهش های ساده تر با متدهای متداول پژوهشی سازگارترند. امکان اجرای آزمایش های کنترل شده روی آنها آسان تر بوده و تجزیه و تحلیل آماری نتایج آسان تر میسر می شود. رواج پژوهش های ساده ممکن است به نوعی ساده انگاری بینجامد که توجیه گری و معقول نمایی را به جای عقلانیت واقعی و درک مناسب تر پدیده بنشاند. فروید نه تنها نشانه ها و علائم جسمانی را به منزله انعکاسی ساده از وضعیت فیزیولوژیک معینی تصور نمی کرد، بلکه در توضیح این رابطه از به کارگیری زبان پیچیده و غیرمتعارف پرهیز نداشت. 

او تردید نداشت که گویی جسم انسان می خواهد به زبان استعاره سخن بگوید. نشانه رها از معنی دهی نیست. او به جای توجه به واقعیات بیرونی تلاش می کرد به نحوه تجارب و ادراک درونی افراد نزدیک شود. برای فروید نوع نگاه فرد اهمیت داشت نه آنچه او می نگریست. تفاوت ها را در نوع معنی بخشی افراد می جست، نه در واقعیات یکسان و مورد مشاهده همگان. بنابراین تصور می کرد معنای نشانه ها را در درون نگری ها و ژرف کاوی ها و بر اساس مفهوم سازی های مناسب بهتر بتوان درک کرد. با این وجود فروید مدت ها در انتخاب بین دو روش &laquo;واقعیت مدار&raquo; و &laquo;ذهنیت محوری&raquo; مردد بود. احتمالاً فکر می کرد چنانچه بخواهد در توضیح نشانه های بالینی برای ذهنیت انسان ها نقش درجه اول قائل شود، باید کار را از صفر شروع کند. باید پارادایمی نظری بر پایه اصالت ذهن طرح ریزی کند تا در چارچوب آن بتواند علت یابی، توصیف، تفسیر و مداوای علائم بالینی را بر اساس یک روش شناسی واحد توضیح دهد. فروید در پی ریزی طرح های نظری خود به شیوه کار هنرمندان، به ویژه نقاشان، پیکرتراشان و مجسمه سازان نظر داشت. هنرمند می کوشد به واسطه تجربه ذهنی بر واقعیت نائل آید. بنابراین از زبانی تحریف شده استفاده می کند، چون با دو جهان یعنی جهان واقعی و عینی و همچنین با جهان ذهنی و تصاویر نمادین سر و کار دارد. از همین رو است که برای درک یک اثر هنری از درک تصاویر نمادین آفریننده اثر، گریزی نیست. فروید طی مطالعات خود به این نتیجه رسید که گویی نه تنها برای درک نشانه های رفتاری و بالینی، بلکه اصولاً درک و شناخت انسان مستلزم به رسمیت شناختن دو جهان ذهنی متفاوت است. &laquo;انگار دو ذهن یا دو بخش جداگانه در یک ذهن بود که پیام های متفاوت یا متناقض حتی گاه متضاد داشتند. به یکی از آنها فرد آگاه بود پس &laquo;خودآگاه&raquo; نام گرفت که همان &laquo;آگاهی&raquo; سنت فلسفه بود که از زمان دکارت به عنوان واقعیتی بدیهی و چالش ناپذیر پذیرفته شده بود و دیگری بخشی از ذهن بود که فرد - یعنی مالک و دارنده آن- از محتوای آن خبر نداشت. انباری پنهان از بادهای فراموش شده و واپس زده شده، که به یاد نمی آمدند، پس آن را &laquo;ناخودآگاه&raquo; نام دادند که دنیای دیگری بود، غریب، آنچنان بیگانه که انگار به فرد دیگری تعلق داشت.&rdquo; (محمد صنعتی، 1380) فروید با تکیه بر وجوه ناخودآگاه ذهن انسان، رویکرد روانکاوی را برای شناخت لایه های زیرین ذهن ابداع کرد؛ رویکردی که نه تنها برای درمان علائم بالینی - رفتاری به کار می رفت، بلکه به عنوان فلسفه تلاش داشت انسان اجتماعی را در چارچوب آن توضیح دهد. فروید رفته رفته به علت مشغله ذهنی اوقات خود را کمتر به امور اجرایی طبابت و مداوای عملی مراجعان اختصاص می داد. او در وهله اول به درک پویایی های رفتار انسان علاقه داشت. 
منبع: باشگاه اندیشه]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:17:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>هانا سیگل</title>
<link>https://therapynojavan.loxblog.com/هانا-سیگل</link>
<guid>https://therapynojavan.loxblog.com/هانا-سیگل</guid>

<description><![CDATA[
هانا سیگل
زندگینامه مختصر هانا سیگل- روانکاو شهیر بریتانیایی هانا سیگل را یکی از پر آوازه ترن کسانی می دانند که در روانکاوی معاصر ادامه دهنده و تکمیل کننده کار کلاین است. او در کنار روزنفلد، بایون و اسکات از پیشگامان تحلیل اسکیزوفرنی در دهه های 40 و 50 هستند. او از معدود روانکاوانی بود که به عنوان فعال اجتماعی به شمار می آیند سیگل در دهه 80 رهبری گروهی از روانکاوان معترض BPS (جامعه روانکاوی بریتانیا) را نسبت به جنگ هسته ای به عهده داشت که آن را دیوانگی مطلق می دانستند. مقاله معروف او سکوت جنایت واقعی است(1987) در همین مورد است.
&nbsp;
او در لهستان بزرگ شد. مادرش زنی پر انرژی و مهربان بود. در 12 سالگی به دلیل پاره ای مشکلات به ژنو رفتند. پدرش ویراستار یک مجله شد. هانا&nbsp;برای ادامه تحصیل در طب به ورشو برگشت. این در حالی بود که علاقه ی خاصی به جامعه شناسی داشت.
هانا سیگل
زندگینامه مختصر هانا سیگل- روانکاو شهیر بریتانیاییهانا سیگل را یکی از پر آوازه ترن کسانی می دانند که در روانکاوی معاصر ادامه دهنده و تکمیل کننده کار کلاین است. او در کنار روزنفلد، بایون و اسکات از پیشگامان تحلیل اسکیزوفرنی در دهه های 40 و 50 هستند. او از معدود روانکاوانی بود که به عنوان فعال اجتماعی به شمار می آیند سیگل در دهه 80 رهبری گروهی از روانکاوان معترض BPS (جامعه روانکاوی بریتانیا) را نسبت به جنگ هسته ای به عهده داشت که آن را دیوانگی مطلق می دانستند. مقاله معروف او سکوت جنایت واقعی است(1987) در همین مورد است.
&nbsp;
او در لهستان بزرگ شد. مادرش زنی پر انرژی و مهربان بود. در 12 سالگی به دلیل پاره ای مشکلات به ژنو رفتند. پدرش ویراستار یک مجله شد. هانا&nbsp;برای ادامه تحصیل در طب به ورشو برگشت. این در حالی بود که علاقه ی خاصی به جامعه شناسی داشت.
&nbsp;
خانواده اش تحت فشار نازی ها مجبور شدند به پاریس بروند (پدرش ضد فاشیست بود). ولی هانا درلهستان ماند و پزشکی را ادامه داد اما پس از اینکه پدرش برای کار به پاریس رفت ورشو را ترک کرد. در 1940 با تسخیر پاریس توسط آلمان ها به انگلستان مهاجرت کردند. او در انگلیس تحصیلات پزشکی اش را ادامه داد و یک روانکاو شد.
&nbsp;
او با فربرن (در ادینبورگ) و کلاین همکاری داشته است؛ تحلیل و سوپرویژن او با ملانی کلاین بوده است. پیشرفت او به جایی رسید که ریاست گروه کلاینی را به عهده گرفت. نخستین بیمار او یک فرد مبتلا به اسکیزوفرن بستری بود و نظرهای او در مورد تحلیل بیماران اسکیزوفرن از منظر بالینی قابل توجه است. در روانکاوی معاصر در دفاع از اندیشه ملانی کلاین کسی همپای سیگل نیست. همچنین او را می توان نخستین کلاینی دانست که اندیشه های استاد خود را به جامعه شناسی، سیاست و فلسفه پیوند زد. از افتخارات دیگر او می توان به ریاست BPS&nbsp;و نایب رئیس IPA(انجمن بین المللی روانکاوی) اشاره کرد.
&nbsp;
&nbsp;از نکته های برجسته نظری او می توان به مفهوم تشکل نمادین در بیماران مبتلا به اسکیزوفرن اشاره کرد. همچنین بسط مفهوم فانتزی ملانی کلاین و در نظر گرفتن آن به عنوان یک دفاع که در قالب فانتزی بیان می شود از دیگر مشارکت های او به شمار می آید.
&nbsp;
آثار مهم وی عبارتند از:
&nbsp;
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; رویا، فانتزی و هنر(1991)
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; ادبیات روانکاوی و جنگ (1997)
&nbsp;
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; منطق و هوس (1997)
-&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; روانکاوی و فرهنگ: رویکردی کلاینی (1999)
&nbsp;
این بانوی بزرگ روانکاوی که به وی لقب ملکه تاریکی (اشاره به ناخودآگاه دارد) نیز داده اند درپنجم ژولای 2011 درگذشت.
&nbsp;
&nbsp;منبع: روان درمانی ایران]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:17:34 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نبرد نفسگیر من (بخش دوم)</title>
<link>https://therapynojavan.loxblog.com/نبرد-نفسگیر-من-بخش-دوم</link>
<guid>https://therapynojavan.loxblog.com/نبرد-نفسگیر-من-بخش-دوم</guid>

<description><![CDATA[
کوهی در اقیانوس

فروید برای سائق های زیستی و به زعم برخی پیروانش، سائق های روانشناختی - اجتماعی، انرژی حیاتی قائل بود؛ سائق هایی که توسط سلسله اعصاب و هورمون ها حمایت می شوند و برحسب شدت، قدرت و اهمیت آن، تشفی آن از اولویت های مختلفی برخوردار می شود و به تجربه و رفتار جهت می دهد. این سائق ها همراه با تجارب اجتماعی - پرورشی، به ویژه آن بخش از تجاربی که از بار هیجانی برخوردار شده اند، در بخش ناخودآگاه ذهن فعالند. فروید با تاکید بر وجوه ناخودآگاه ذهن انسان، در واقع جهان شگفت انگیز &laquo;آگاهی زیرآستانه یی&raquo; را آشکار ساخت که علاوه بر سائق های زیستی، تجارب ناخوشایند، خاطره های دردناک و امیال نابهنجار را در خود نهان دارد؛ جهانی که اگرچه ممکن است انسان بر آن آگاه نباشد، اما به عنوان میدان مغناطیسی قدرتمندی بر زندگی انسان و رفتار وی تاثیر می گذارد. روی ادامه مطلب کلیک کنید...
کوهی در اقیانوس

فروید برای سائق های زیستی و به زعم برخی پیروانش، سائق های روانشناختی - اجتماعی، انرژی حیاتی قائل بود؛ سائق هایی که توسط سلسله اعصاب و هورمون ها حمایت می شوند و برحسب شدت، قدرت و اهمیت آن، تشفی آن از اولویت های مختلفی برخوردار می شود و به تجربه و رفتار جهت می دهد. این سائق ها همراه با تجارب اجتماعی - پرورشی، به ویژه آن بخش از تجاربی که از بار هیجانی برخوردار شده اند، در بخش ناخودآگاه ذهن فعالند. فروید با تاکید بر وجوه ناخودآگاه ذهن انسان، در واقع جهان شگفت انگیز &laquo;آگاهی زیرآستانه یی&raquo; را آشکار ساخت که علاوه بر سائق های زیستی، تجارب ناخوشایند، خاطره های دردناک و امیال نابهنجار را در خود نهان دارد؛ جهانی که اگرچه ممکن است انسان بر آن آگاه نباشد، اما به عنوان میدان مغناطیسی قدرتمندی بر زندگی انسان و رفتار وی تاثیر می گذارد. 

فروید جهان های ذهنی آگاه و ناخودآگاه را همچون کوهی در اقیانوس تشبیه می کرد که تنها راس آن پیداست و بخش عظیم تر آن از دیده ها نهان است و انسان بر آن آگاهی ندارد. فروید در نظام مفهومی روانکاوی بخش عظیم تر نهفته در لایه های زیرین و نامرئی را &laquo;نهاد&raquo; یا &laquo;ضمیر ناآگاه&raquo; (ES) می نامد که با انرژی سرشار خود، رفتار، افکار و در واقع کلیه وجوه زندگی انسان را تحت تاثیر قرار می دهد و مناطق پیدا و آشکار را &laquo;من&raquo; (Ich) مظهر &laquo;خودآگاهی&raquo; فردی می نامد. مساله زمانی آغاز می شود که یک مرجع قدرتمند دیگر که در جهان مفهومی روانکاوی فروید &laquo;فراخود&raquo; (ueber Ich) (متشکل از مولفه هایی نظیر قانون، عرف و هنجارهای اجتماعی، اخلاق و وجدان) نامیده می شود و در واقع تمامی آنچه آدمی را در جریان جامعه پذیری تحت تاثیر قرار می دهد و هم در عرصه آگاه و هم ناخودآگاه ذهن فعال است، در برابر انرژی سرکش و قدرتمند ES قدعلم می کند و مانع از آن می شود که عناصر قدرتمند و بعضاً ویرانگر نهاد (ضمیر ناآگاه) به منطقه خودآگاهی یا &laquo;من&raquo;، مظهر خودآگاهی فردی با ویژگی خودسامان بخش وارد شود. فروید این لایه های ذهنی - مفهومی سه گانه را در توصیف های نظری خود، به رسم صاحب نظران غربی و به زبان رایج در روم باستان، SuperEgo Id, Ego نامیده است. 

در چنین نظام مفهومی می توان به اهمیت &laquo;من&raquo; به عنوان مظهر خودآگاهی فردی که در وضعیتی تعارض آمیز مابین &laquo;نهاد&raquo; و &laquo;فراخود&raquo; قرار دارد و باید با ویژگی های خودسامان بخش بین دو نوع قوای متعارض تعادل برقرار سازد، واقف شد. اهمیت مفهوم &laquo;من&raquo; از این لحاظ شایان توجه است، چون خودآگاهی جزء عالی ترین تجارب انسانی هر شخص محسوب می شود. فروید در واقع برای انرژی زندگی منشاء حیوانی قائل بود و فرض را بر این می گذاشت که گویی انسان ها در مسیر کسب فرهنگ و اجتماعی شدن باید بر سائق های زیستی خود لگام بزنند و در جهت فاصله گرفتن از انرژی حیاتی خود گام بردارند؛ چیزی که بالقوه منشاء تعارض بزرگی است. فروید خود این وضعیت را منفی ارزیابی می کرد و تصورش بر آن بود که انسان راه گریزی از این وضعیت ندارد و باید با آن کنار بیاید. فروید با توجه به اینکه هنرمندان به زعم او تماس بیشتری با جهان نمادین برقرار و در تحریف وقایع و انسانی تر ساختن آن تجارب زیادی کسب می کنند، به مطالعه زندگی آنان می پرداخت تا قابلیت &laquo;من&raquo; قابل انعطاف را مورد ارزیابی قرار دهد. او هنرمندان را به چشم افرادی می نگریست که به گونه یی موفق می شوند سائق های زیستی خود را متعالی سازند، بی آنکه از این انرژی حیاتی صرف نظر کنند. در همین رابطه، اهمیت &laquo;من&raquo; در نظام مفهومی فروید آشکار می شود. طرح مفهومی &laquo;من&raquo;، این مظهر خودآگاهی فردی که در جهان مفهومی فروید همواره در وضعیت تعارض آمیز قرار دارد، از مباحث بسیار مهم روانشناختی به شمار می رود. بسط نظری همین مفهوم بود که فروید را به جایگاه امروزی اش ارتقا داد. از زمان فروید تا مدت ها پس از وی تقریباً هر روانشناس نظریه پرداز و صاحب نظری، حتی به رغم تردید در آرا و نظریات فروید، دست کم در مباحث مربوط به نظریه شخصیت، نظراتش را حول این طرح مفهومی یا چیزی معادل آن می پروراند. فروید برخی مفاهیم نظیر ناخودآگاه یا ناهوشیار را مورد مطالعه گسترده تر و دقیق تر قرار داد که حتی پیش از وی از طرف صاحب نظران مورد بحث قرار گرفته بودند، اما هیچ یک از آنان چنین مفاهیمی را این گونه مورد توجه قرار نداده بودند. فروید همچنین سهم بسزایی در کشف راه هایی برای مطالعه مفاهیم مورد نظر ارائه داد. مفهوم &laquo;من&raquo;، مظهر خودآگاهی فردی، مفهوم روانشناختی مهم و پیچیده یی است که در واقع باید با ویژگی &laquo;خودسامان بخش&raquo; به عنوان عنصر روانشناختی رشید و بالغ، با فراهم آوردن جو روانشناختی مناسب، بین نیروهای حاکم بر شرایط زیستی - اجتماعی از سویی و نیروهای عرفی، هنجارهای اجتماعی و اخلاقی از سویی دگر و به یک تعبیر بین &laquo;نهاد&raquo; (ضمیر ناآگاه) و &laquo;فراخود&raquo;، ایجاد و استقرار شرایط تعادلی را ممکن کند و سطح تعارض ها را کاهش دهد. در صورتی که &laquo;من&raquo; به هر ترتیب موفق نشود نیازهای سائق های زیستی - اجتماعی را با الزامات واقعیات به نحوی سازنده منطبق سازد و تنش های موجود را به حداقل برساند، نشانه ها و علائم بالینی - رفتاری فعال خواهند شد. به عبارت دیگر چنانچه &laquo;من&raquo;، این مظهر عالی ترین تجارب خودآگاهی به هر علتی، خواه تجارب نامناسب پرورشی در دوران کودکی، خواه تاخیر در تشفی سائق های زیستی - اجتماعی یا اختلال در آن، کیفیت رشید و بالغ را به معنای روانشناختی کلمه احراز نکند یا پس از احراز این کیفیت، بر اثر جو روانشناختی - اجتماعی نامناسب و تحمیلی، دچار نقصان و نزول کیفیت شود، به عنوان حامل خودآگاهی دچار تحریف می شود و در واقع از ویژگی و کارکرد اصلی خود به منزله &laquo;خودسامان بخش&raquo; بازمی ماند. در چنین وضعیتی نشانه های بالینی - رفتاری بروز می کنند. براساس نظرات برخی از پیروان فروید که از موضع نقد در تحلیل های روانشناختی، در مقایسه با سائق های روانی روی مولفه های اجتماعی تاکید بیشتری داشتند، وضعیت پرورشی نامناسب و جو روانشناختی غیربهینه ممکن است به سختی و عدم قابلیت انعطاف &laquo;من&raquo; بینجامد؛ کیفیتی شبیه به &laquo;وضعیت دستوری&raquo; بیانگر عدم توانایی در انطباق نیازهای اجتماعی و ضمیر ناخودآگاه با شرایط محیط اجتماعی. چنین وضعیتی گویی بیانگر عدم اعتماد به ویژگی خودسامان بخش &laquo;من&raquo; به منزله مظهر عالی خودآگاهی فردی است. این حالت در واقع گویی به مثابه آن است که عزت نفس فرد و آن احساس خودارزشمندی فرد لطمه می بیند و جریحه دار می شود. ایجاد وضعیت دستوری برای &laquo;من&raquo;، مظهر خودآگاهی فردی، گویی به منزله نادیده گرفتن و ناچیز شمردن عوامل اصلی اثرگذار زیستی، اجتماعی و فرهنگی عمل می کند. به ویژه از آن رو که &laquo;من&raquo; (خودسامان بخش) در شرایط متعارف به راهکارهایی روی می آورد که با توسل به آن، عوامل دخیل در تعارض، روابط زنده، متقابل و زایای خود را از دست ندهند. تعامل مناسب بین &laquo;نهاد&raquo; (ضمیر ناآگاه) و &laquo;فراخود&raquo;، &laquo;من&raquo; (خودسامان بخش) را قادر می سازد پویایی اش را حفظ و در بستر زمان حرکت کند و قادر به خلق ارزش های جدید برای تعامل مناسب تر بین نیروهای دخیل در تعارض ها شود. چنانچه شدت محرک های زیستی - اجتماعی فزونی گیرد، &laquo;فراخود&raquo; تسلطی فراگیر اعمال کند یا در یک جو روانشناختی نامناسب، شرایط بر &laquo;من&raquo; به منزله مظهر خودآگاهی فردی دشوار شود یا با استقرار یک وضعیت دستوری برای &laquo;من&raquo; کیفیت خودآگاهی فردی قلب شود و ویژگی و کارکرد اصلی &laquo;من&raquo; به مثابه &laquo;خودسامان بخش&raquo; نقصان پذیرد و &laquo;من&raquo; قابلیت انعطاف خود را از دست دهد، ارگانیسم زنده به منظور ممانعت از ازهم پاشیدگی با تشکیل نشانه ها و علائم جسمانی - رفتاری در واقع پیام می دهد. در اینجا باز هم این سوال مطرح می شود که پیام های ارگانیسم زنده را چگونه می توان واکاوی و درک کرد. چون فروید در فعالیت های حرفه یی خود و در صحبت با مراجعان، چه به واسطه تخلیه هیجانی و چه با پیگیری تعارض ها و تجارب دردآور، در راستای تخفیف نشانه های بیماری، به نتایج مناسبی دست می یافت، احتمال می داد محتوا و شکل ناخودآگاه مانند زبان از ساختاری استعاری و نمادین برخوردار باشد. او برای مطالعه زبان های منسوخ، آثار به جامانده از قبایل ابتدایی و دولت های باستانی، سال ها وقت گذاشت. او در این اندیشه بود که شاید بتواند با مفهوم سازی و کندوکاو در زبان، نمادها، اسطوره ها، آیین ها، مراسم و سنن کهن، مرجع نشانه ها یا علائم زبانی را در رویاهای افراد قابل فهم سازد. فروید در نهایت به این نتیجه رسید که درک &laquo;نمادها&raquo; و &laquo;نشانه ها&raquo; در زبان ادبیات با درک نشانه ها در انسان، در گفتار و در زبان روزمره، دست کم در راه های فراخوانی و تفسیر تعارض ها و درک تجارب آزارنده و تغییر بصیرت افراد تفاوت هایی دارد. او در واقع به تفاوت مابین زبان گفتار و زبان ادبیات صحه گذاشت. چنانچه فروید فقط با شعر یا متون ادبی سر و کار می داشت، کافی بود برای درک معنای ضمنی مطالب، با زبان تصویری، استعاری و زبان نمادها آشنا می شد تا متن را رمزگردانی کرده و معنای ژرف تر مطالب را دریابد. اما برای درک نمادها در سخنان و رفتار انسان و فهم مرجع آنها و درک نوع و کیفیت تضادها به رویکردهای دیگری نیاز بود. به غیر از مشکل درک زبان استعاره یی و نمادین پیام های جسمانی، تعبیر متداول از &laquo;خودآگاهی&raquo; موجود در سنت فلسفی نیز به کار فروید نمی آمد. به این اعتبار سنت فلسفی و رویکرد اصالت ذهن که برای رابطه فرد با جهان رابطه یی معرفتی و شناختی قائل است و میزان شناخت آگاهانه را از مهم ترین مولفه هایی می داند که موجب غنای فکری و چگونگی استفاده فرد از امکانات می شود، نمی توانست در رابطه با مفهوم &laquo;من&raquo; در نظام روانشناختی فروید کمکی به وی کند. 

قلب ماهیت تعارض ها
روانکاوی با خودآگاهی متعارف و مورد بحث در سنت های فلسفی سر و کار ندارد. فروید نحوه استدلال مراجعان و عینیات موجود را دلایل و ظواهر کلیشه یی تلقی می کرد و معتقد بود واقعیات معمولاً چیز دیگری است. فروید برای درک و فهم پدیده ها نشانه های بالینی - رفتاری را به عنوان فاکتور واقعی نمی دید، بلکه به منزله فرانمود چیزی دیگر یا پیام یک رویداد دیگر می نگریست. آن فرانمود در واقع آن واقعیت تحریف شده است که ابژه روانکاو است نه خود نشانه. در چنین مواردی، فروید به واکنش معکوس یا واکنش تبدیل به عنوان نوعی مکانیسم دفاعی در جهت قلب ماهیت تعارض اصلی نظر داشت که در قالب خودآگاهی متعارف قرار نمی گرفت. به این معنی که سائق ها، نظرات و رفتار به لحاظ اجتماعی نامطلوب و حاکی از بی وجدانی، در چارچوب یک مکانیسم دفاعی، لباس عاریه یی و مبدل بر تن می کنند و به شکل رفتار و کلام مخالف آن درمی آیند. مثلاً برادر بزرگ تر خانواده که پس از فوت پدر، خود را به طور ناخودآگاه در برخورداری کامل از ارثیه، با وجود وضعیت معیشتی دشوار در ایران، بدهی و نداشتن خانه، نسبت به برادر کوچک تر که در خارج از کشور به تحصیل اشتغال دارد، محق تر می پندارد، ممکن است رویه یی عکس آن را در پیش گیرد و پشت تلفن بگوید؛ &laquo;فقط آرزوم همینه که تو از سفر بیایی.&rdquo; فکر و تصور ناپسند می تواند همچنین در چارچوب این مکانیسم روانی &laquo;تبدیل&raquo; شده و به شکل عارضه یی جسمانی و به طور عکس آن نظرات تظاهر یابد. در همین رابطه فروید مواردی بالینی نظیر به اصطلاح &laquo;بی حسی کف دست&raquo; را به عنوان یک هیجان عاطفی قلب ماهیت داده و جسمانی شده، مورد مداوا قرار داد. این اصطلاح به عارضه یی اشاره دارد که در آن تنها کف دست حساسیت خود را از دست می دهد و قادر به فعالیت نیست، ولی بخش های دیگر دست از مچ به بالا سالم است. آزمایش های پزشکی نشان می داد این عارضه معلول یک اختلال عضوی نیست، زیرا مسیرهای عصبی که احساس را به کف دست انتقال می دهند، این عمل را برای بازو نیز انجام می دهند. فروید در همین رابطه موارد دیگری از واکنش های تبدیل را معرفی کرد که مشتمل بر از دست دادن بینایی، تکلم یا شنوایی و اشکال مختلف فلج عضلانی بود. در دیدگاه فروید این باور وجود داشت که واکنش های تبدیل، پاسخ هایی ابتدایی به تعارض های عاطفی هستند. وجود نشانه های تبدیل هنگامی منطقی است که تعارض های عاطفی فرد را دست کم موقتاً در محاق ببرد و احساسات جریحه دار شده فرد را تسکین دهد مثلاً زنی که می خواهد مادر بیمار خود را ترک کند تا به یک جشن برود، ممکن است خود را در گام برداشتن ناتوان بیابد. در چنین شرایطی که الزامات جو روانشناختی با خواسته های فردی هماهنگی نداشته است، احساس تعارض بروز می کند. فروید برای توضیح فیزیولوژیکی علل بروز عارضه های جسمانی و رفتار نابهنجار نیز دست به ابتکار جالبی زد و روش روان پویایی را به منزله نوعی الگوی هیدرولیک از ذهن ارائه داد که در آن فشاری که به لحاظ روانشناختی بر عواطف فرد وارد می شود، به اصطلاح، فرد خشمگین می شود، اما خودخوری می کند و به قلمرو دیگر (قلمرو جسمانی یا رفتاری) نفوذ می کند. بر این اساس، فروید نشانه های بالینی بدون علل عضوی را به عنوان جلوه های جسمی - رفتاری پدیده های عاطفی - هیجانی توصیف و استدلال می کند که چگونه ممکن است یک لطمه عاطفی، یا احساسی ذهنی به تجربه یی جسمانی فرا رود یا بدل شود. مثلاً فلج شدن دست و پای بیمار زن ممکن است تجسم خشم او نسبت به پدرش باشد که به دلیل نیاز به مراقبت، زندگی وی را محدود کرده است. او با دست و پای فلج قادر نبود خشم خود را اظهار کند. فراتر از آن، با فلج شدن، موجبی فراهم می شد تا او نتواند بگریزد و پدرش را نادیده بگیرد. چنانچه فردی به لحاظ روانشناختی - بالغ، خواهان به کارگیری توانش های مهم خود باشند، در عوض در شرایطی اجباراً به گونه یی نازل و پیش پا افتاده رفتار کند و عملاً از یک زندگی بامعنا بازماند، ناخشنود و سرخورده خواهد شد. در چنین وضعیتی نشانه های جسمی - رفتاری نتیجه تضادهای عاطفی ناآشکار فرد تلقی می شدند زیرا هنگامی که فرد با به کارگیری روش پالایش هیجانی تحت مداوا قرار می گرفت و از تعارض های عاطفی اش آگاهی می یافت، مشکلات جسمی و رفتاری برطرف می شدند. 

فهم تعارض ها و مواجهه با آن
فروید برخلاف رویه پزشکی - عصب شناختی ناظر بر مداوای نشانه های جسمی - رفتاری، به کشف تعارض در زندگی مراجعان می پرداخت. به زعم وی رفتار نابهنجار را باید به منزله شیوه مقابله نامناسب &laquo;من&raquo; با تعارض های تجربه شده قبلی یا کنار آمدن با موقعیت های پارادوکسیال و تنش زای فعلی درک کرد. خلاصه و موجز می توان گفت فروید ریشه بسیاری از گرفتاری ها را به وجود تعارض در زندگی انسان و آن جو روانشناختی که وی را احاطه دارد، می دانست. او توصیه می کرد برای کشف تعارض ها باید اندیشه های بازداری شده و واپس زده شده را با اراده یی روشن سازانه مورد بررسی قرار داد. فروید واپس زنی را به عنوان فرآیندی توصیف می کرد که بر اساس آن اندیشه های غیرمرسوم و مغایر هنجار رایج، خاطره های آزارنده و امیال نامطبوع از هوشیاری رانده می شوند و فقط می توانند در فضای ناخودآگاه و ناهوشیار عمل کنند. انسان در شرایط عادی تمایلی ندارد که چنین تجارب، اندیشه ها و احساس هایی، به دلیل ناروا یا ناپذیرفتنی بودن آن، چون به لحاظ هیجانی دردناکند، به حیطه ذهن آگاه و شفاف &laquo;من&raquo; وارد شوند. از این رو اندیشه ها و احساس ها را با توسل به نوعی مکانیسم دفاع روانی به حیطه ناخودآگاه پس می زند و به اصطلاح پرونده ها را به بایگانی می سپارد. حال آنکه چنین تجاربی کاملاً از ذهن زدوده نمی شوند و می توانند تحت شرایطی همچنان به تاثیر خود بر اعمال انسان ها ادامه دهند. هر چند افراد چنین تجاربی را به ظاهر از یاد برده باشند و اصولاً از وجود آن، بر اثر گذشت زمان، بی خبر باشند. افکار، تجارب یا هیجان های رانده شده از محدوده ذهن هوشیار &laquo;من&raquo;، می توانند به منزله منبعی قدرتمند به شیوه های غیرمستقیم یا مبدل، جسم و رفتار انسان را تحت تاثیر قرار دهند. 

برخی روانشناسان با آنکه برای اهمیتی که فروید برای نقش تعارض در ایجاد مشکلات عاطفی، رفتاری و روان تنی قائل بود، ارج زیادی قائلند، برعکس فروید، وجوه بیرونی و اجتماعی زندگی فرد را در بروز تعارض ها، همپای استنباط درونی تجارب در دوران کودکی پراهمیت و پررنگ می بینند. مطابق با برخی آموزه های روانشناختی، یک عملکرد ضعیف، افسردگی یا رفتار پرخاشگرانه را می توان در واقع در حکم ضرورتی دانست که در محدوده یک فضای روانشناختی روی می دهد. شواهد تجربی نیز حاکی از آن است که چنانچه افرادی وارد یک فضای روانشناختی ناسازگار شوند، در صورتی که خود به لحاظ روانشناختی بالغ باشند، به استقلال رای خود اهمیت دهند، از کفایت و شایستگی خوددریافته نسبتاً خوبی برخوردار باشند، خواهان به کارگیری توانش های مهم خود باشند، نتیجه مراوده آنان با چنین فضای نامناسبی، حاصلی جز آشفتگی، ناخشنودی و سرخوردگی نخواهد داشت. وضعیت کلی زندگی به ویژه فضای روانشناختی که فرد را فراگرفته یک زمینه و ساختار فراهم می آورد. یک زمینه و ساختار مناسب همچون فرصت و موهبتی است که فعل فاعلان را تعالی می بخشد، در حالی که شرایط روانشناختی نامناسب به محدودیت های هیجانی و رفتاری منجر شده و جهت دهنده رفتار و عملکرد زیر استاندارد است. گاهی علت تعارض ها را باید در این واقعیت جست وجو کرد که توقعات افراد به لحاظ روانشناختی بالغ با خواسته های چنین جو روانشناختی که انتظار دارد افعال فعل پذیر باشند، عاری از استقلال رای و به کیفیت رفتار خود بی توجه باشند و... سازگار نیست. به این اعتبار، گویی افراد در اثر روانکاوی به یک کیفیت روانشناختی مناسب متشکل از مولفه های عزت نفس و شایستگی خوددریافته &laquo;من&raquo; دست می یابند که لازمه دستیابی و استقرار یک عملکرد جسمانی، عاطفی و رفتاری مناسب است. به این ترتیب فروید در مداوای برخی عارضه های جسمانی با اصالت قائل شدن برای ذهن، وجوه زیباشناختی حیات انسان را مورد تایید مجدد قرار داد. 

نقد فروید
فروید در پاسخ به این انتقاد که در رویکرد روانکاوانه، ضمن فاصله گیری از روش های متداول علمی (از پرسشگر نکته سنج - م) انتظار می رود این رویکرد را آن گونه که هست، فهمیده و برای خود باورپذیر سازد، می گفت؛ &laquo;به نظر من، در این خصوص (علت عدم پیروی از یک روش شناسی علمی - م) بایستی طبیعت موضوع تحقیق (سرشت انسان ها - م) را مسوول دانست، نه مرا.&rdquo; (فروید، 1893، به نقل از؛ باستینه، 1984) البته این پاسخ فروید نیز مورد انتقاد واقع شد؛ &laquo;به مساعی هر پژوهشگری، در راستای جا انداختن روش &laquo;فهمیدن&raquo; موضوع تحقیق - و به لحاظ روش شناختی به منزله روشی بدیل برای توضیح علمی آن - تا از این راه از به رسمیت شناختن روش های علمی متداول سر باز زده و به دعوی سرخود و دلبخواه بودن یک شاخه از دانش مشروعیت بخشد، بایستی به دیده تردید نگریست. به ویژه از آن رو که عدم رعایت یکپارچگی معنایی روش شناسانه ممکن است کار را به آنجا برساند که پژوهشگر برای یک شاخه از دانش در برابر تاثیرپذیری از مجموعه تلاش های روش شناختی علمی و مورد پذیرش همگان، ایجاد مصونیت کند.&rdquo; (باستینه، 1984)
&nbsp;
منبع: باشگاه اندیشه]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 20:17:34 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

