نظریه های روان درمانی
تاریخچه - چارچوب نظری - کاربرد
یکشنبه 28 آبان 1391 :: 09:43 :: نويسنده : therapynojavan

نبرد نفسگیر من

زمانی که بر سر راه تشفی یک نیاز زیستی مانعی ایجاد شود، زمانی که تحقق کفایت و شایستگی خود دریافته با محدودیتی ذهنی مواجه شود و زمانی که اهدافی را، خواه شخصی و خواه اجتماعی که به لحاظ اهمیت یکسانند، دنبال می کنیم، چنانچه تلفیق آنها با یکدیگر ممکن نباشد، دچار تعارض خواهیم شد. حتی پیش بینی احتمال بروز تعارض باعث می شود انسان در برخی موقعیت ها از ابراز نظر خود یا دست زدن به کاری که در نظر داشته است، خودداری کند. چنانچه افراد مدت زیادی در معرض تعارض های روانشناختی - اجتماعی قرار گیرند، تنش حاصله، پیامدهای منفی رفتاری، هیجانی و روان تنی به همراه خواهد داشت. در عین حال صاحب نظران بروز کشمکش ها را در زندگی امری عادی و همچون فرصتی تلقی کرده و از آن استقبال می کنند. غالب صاحب نظران، با تجربه به چالش کشیدن تعارض های زندگی، کنار آمده یا مهار آن را باعث کسب بصیرت، ارتقای عزت نفس، کسب و استقرار خودکفایتی و خودسامانی و موجبات تعالی فرهنگی انسان ها می دانند. روی ادامه مطلب کلیک کنید...


نبرد نفسگیر من

زمانی که بر سر راه تشفی یک نیاز زیستی مانعی ایجاد شود، زمانی که تحقق کفایت و شایستگی خود دریافته با محدودیتی ذهنی مواجه شود و زمانی که اهدافی را، خواه شخصی و خواه اجتماعی که به لحاظ اهمیت یکسانند، دنبال می کنیم، چنانچه تلفیق آنها با یکدیگر ممکن نباشد، دچار تعارض خواهیم شد. حتی پیش بینی احتمال بروز تعارض باعث می شود انسان در برخی موقعیت ها از ابراز نظر خود یا دست زدن به کاری که در نظر داشته است، خودداری کند. چنانچه افراد مدت زیادی در معرض تعارض های روانشناختی - اجتماعی قرار گیرند، تنش حاصله، پیامدهای منفی رفتاری، هیجانی و روان تنی به همراه خواهد داشت. در عین حال صاحب نظران بروز کشمکش ها را در زندگی امری عادی و همچون فرصتی تلقی کرده و از آن استقبال می کنند. غالب صاحب نظران، با تجربه به چالش کشیدن تعارض های زندگی، کنار آمده یا مهار آن را باعث کسب بصیرت، ارتقای عزت نفس، کسب و استقرار خودکفایتی و خودسامانی و موجبات تعالی فرهنگی انسان ها می دانند.

کسانی که در قالب مربی یا آموزگار با زیگموند فروید در دوران کودکی آشنا می شدند، تلاش های ذهنی او را مورد تحسین قرار می دادند. او در مقایسه با هشت فرزند دیگر خانواده توانایی ذهنی بیشتری از خود نشان می داد و توجه افراد خانواده را به خود جلب می کرد. بعدها در دبیرستان و دانشگاه، غالب اطرافیان پشتکار او را می ستودند. می گویند مادرش در ارتقای اعتماد به نفس او سهم بسزایی داشت و در مورد زیگموند کوچک می گفت، «پسرم فردی سخت دانشمند خواهد شد.” فروید در سال 1873 تحصیل در رشته پزشکی در دانشگاه وین را آغاز کرد. حین تحصیل، همچنین به برخی رشته ها که حتی رابطه مستقیم با پزشکی نداشتند، مثلاً فلسفه، توجه نشان می داد و در کلاس ها شرکت می کرد. در سال 1880 به دریافت درجه دکترا نائل شد و به عنوان متخصص اعصاب به کار طبابت پرداخت. فروید در همان سال های اولیه کارآموزی و طبابت، از خوش شانسی اش، در حالی که از شرایط زندگی و وضع مالی مناسبی برخوردار نبود، با ژوزف برویر دانشمند و پزشک صاحب نام آشنا شد. این پزشک پرآوازه دوستی اش را از فروید جوان دریغ نکرد. او در فعالیت های حرفه یی روزانه فروید را با برخی از مراجعان و مشکلات روانشناختی شان آشنا می کرد و فروید زیر نظر او به مداوای مراجعان می پرداخت. در بین مراجعان، از جمله با افرادی آشنا می شد که به رغم وجود علائم و نشانه های آسیب شناختی عصبی، به لحاظ فیزیولوژیک سالم بودند و اختلال عصبی خاصی نشان نمی دادند. شواهد حاکی از آن بود که عوامل زیستی، روانی و اجتماعی موجود در زندگی، همگی بر وضعیت سلامت روانشناختی موثرند. بنا بر این حتی احراز سلامتی جسمانی فقط به وجود شرایط فیزیولوژیک مناسب وابسته نیست، بلکه همچنین از افکار، هیجانات و انگیزه های افراد نیز تاثیر می پذیرد. از این رو گمان می رفت، افرادی که در جوانی ظاهراً در بن بست فکری قرار می گیرند، به لحاظ کم تجربگی با روابط فشارزای هیجانی بیشتری مواجه می شوند و آسیب پذیرترند. برخی از مراجعان که فروید با آنان سر و کار داشت، جوان و باهوش بودند، اما به یکباره یا طی مدت کوتاهی دچار فلجی، زوال حافظه، اختلال بینایی و تکلم شده بودند. فروید پرونده های بالینی چنین افرادی را به دقت مطالعه می کرد. یکی از آنان هنگامی که پدرش در بستر مرگ بود، از او پرستاری می کرد که ناگهان فلج شد. دیگری تازه نامزد کرده بود که دچار زوال حافظه شد و آن دیگری تازه وارد دانشگاه شده بود که به اختلال تکلم مبتلا شد. پروفسور بروئر با فروتنی به فروید جوان توضیح می داد که دانش پزشکی و عصب شناختی در برخورد با این عارضه ها درمانده است، چون این افراد از لحاظ پزشکی در سلامت کامل به سر می برند. این نشانه ها در واقع علائم بالینی بودند، بدون منشاء عضوی. آنگاه برای فروید در خصوص مداوا تعریف می کرد که مدتی است از مداوای دارویی چنین افرادی چشم پوشیده و در عوض آنان را به خواب هیپنوتیزمی می برد و حین خواب با آنان صحبت می کند. گاهی آنان تجارب خاصی را به خاطر می آورند در حالی که آنها از چیزهایی که خیلی اذیت شان می کند معمولاً در عالم بیداری چیزی بر زبان نمی آورند. بروئر می افزود، عجیب است که مراجعان هر چقدر در شرایط هیپنوتیزم شده، بیشتر از تجارب نفرت انگیز و رویدادهای ناراحت کننده خود صحبت می کنند، نشانه های بیماری آسان تر رو به تخفیف می گذارد. مواردی هم پیش می آید که با صحبت از رویدادها و پیشامدها تقریباً بهبود یافته و مرخص می شوند. تحت تاثیر توضیحات و شیوه برخورد و عملکرد بروئر بود که فروید در مداوای مراجعانی که علائم بالینی بدون منشاء عضوی - عصب شناختی بروز می دادند، به هیپنوتیزم بها داد. در همین رابطه با استفاده از یک بورس پژوهشی به فرانسه نزد شارکو استاد هیپنوتیزم رفت تا هنر هیپنوتیزم کردن را بهتر فرا گیرد. فروید در بازگشت و طی کار عملی مداوا، رفته رفته در تاثیر هیپنوتیزم دچار تردید شد. اگرچه هیپنوتیزم در بسیاری از موارد نشانه های بیماری را از بین می برد، اما به نظر می رسید بیماری کاملاً از بین نمی رفت و اغلب مراجعان با مجموعه یی از نشانه های جدید بازمی گشتند. فروید به تدریج دریافت که می توان برای هیپنوتیزم دلیل دیگری یافت و برای تخلیه هیجانی مورد نظر بروئر، شیوه های دیگری را در شرایط بیداری مورد اجرا گذاشت. او همچنین به فکر استفاده از فنون جدیدی برای صحبت با مراجعان بود که بدون هیپنوتیزم کردن آنان و در عالم بیداری قابل اجرا باشد. در نتیجه فروید هیپنوتیزم را رها کرد و دیگر راهکارهای هنر گفت وگو را به عنوان روش هایی برای به خاطر آوردن امیال سرکوب شده و افکار پارادوکسیال و بازداری شده، آزمود. او در واقع تداعی آزاد و پالایش روانی را به عنوان روش هایی برای مواجهه با تعارض های سرکوب شده و تجارب ناخوشایند، نیل به تسکین و برطرف شدن نشانه های بالینی عرضه کرد و برای مداوا به کار بست. در عین حال می اندیشید شاید بتواند آن میزان بهبودی را که بروئر حاصل تخلیه هیجانات جریحه دار شده و آزارنده بر اثر صحبت های خود با مراجعان محسوب می کرد، در چارچوب «بهبود خود به خودی» توضیح دهد. به این معنی که بهبودی در نتیجه دوری بیمار از محیط تعارض آمیز و جو روانشناختی نامناسب که فراتر از حد توان افراد، آنان را به چالش می کشد، به طور خود به خودی حادث شده باشد. فروید در چارچوب تداعی آزاد برای کشف امیال و اندیشه های بازداری شده وارد گفت وگو با مراجعان می شد و به آنان توصیه می کرد در جلسات گفت وگو هرآنچه در ذهن آگاه شان می گذرد بر زبان آورند حتی چیزهایی که جزیی و بی اهمیت به نظر می رسند یا برعکس، گناه آلود، دردناک و شرم آورند تا به تدریج روی نکات مهم تر زوم شود. آنگاه مراجعان تلاش می کردند، جزییات بیشتری از آن رویداد را بیان کنند و از این طریق به سطوح عمیق تر و لایه های زیرین ذهن می رسیدند. بنابراین از راه درک نکاتی که به روشن شدگی بیشتری نیاز دارند، مخاطب رفته رفته از استنباط کلیشه یی فاصله گرفته و انتظار می رود به نوعی بصیرت نائل آید. فروید بر آن بود که برای کمک به مراجعان باید به کمک فنونی همچون تداعی آزاد و تخلیه هیجانی، اندیشه های ضد و نقیض، امیال منع شده یا تکانه های نامطبوع، واپس رانده و سرکوب شده را که به منطقه ناهوشیار ذهن رانده شده اند و از ورود آنها به منطقه هوشیاری به شدت جلوگیری می شود، دوباره به سطح هوشیاری بازگرداند. چنانچه نتوان آن محتویات را به سطح هوشیار فراخواند تا مورد بحث قرار گیرند، قدرت آزارنده و تخریبی آن همچنان به شکل مبدل، مثلاً عارضه یی جسمی عمل می کند.


فروید بعدها و با کسب تجارب بیشتر در این رابطه کشف کرد که روش تداعی آزاد همیشه کارساز نیست. مراجعان اغلب در نقل داستان هایشان به نقطه یی می رسیدند که دیگر نمی توانستند یا قادر نبودند ادامه دهند. فروید معتقد بود «مقاومت» نشانگر آن است که مراجعان به خاطرات یا اندیشه هایی رسیده اند که صحبت از آنها بیش از اندازه آزارنده، شرم آور یا نفرت انگیز است. فروید «مقاومت» را نوعی محافظت در برابر هیجان های آزارنده و دردآور می دانست. او حضور رفتار هیجانی و درد را نشانه آن می دانست که روانکاو دارد به منبع مشکل نزدیک می شود و باید به پیگیری در آن زمینه ادامه دهد. در واقع کشف مقاومت هیجانی در مراجعان بود که فروید را به درک اهمیت تعیین کننده تخلیه هیجانی رهنمون ساخت. فن پالایش روانی از راه تخلیه هیجانی را فروید به شیوه هایی اطلاق می کرد که امر زنده کردن خاطرات سرکوب شده، تجارب متناقض و بازداری شده و افکار واپس زده شده را که به سختی در دسترس ذهن هوشیار بودند، با همه دردناکی اش، از راه صحبت کردن تسهیل کند. تخلیه هیجانی به منظور بیرون ریزی هیجاناتی صورت می گرفت که گفته می شد علت اصلی آن در لایه های ناخودآگاه ذهن موجود است. وجود چنین هیجاناتی، مثلاً در اثر تجربه عصبانیت از رفتار مادر در کودکی باعث می شود خاطره آزارنده آن در ناخودآگاه عمل کرده و به بروز نشانه های بالینی و رفتاری منجر شود. فروید معتقد بود حاصل فروخوردن خشم و دلخوری ها، پرخاشجویی در رفتار، افسردگی عاطفی یا واکنش های جسمانی است. مراجعان با بیرون ریزی هیجانات خود آرام تر می شوند و راحت تر می توانند محتوای تجارب ناخودآگاه را به ذهن هوشیار بازگردانند. در پی آن، مراجعان با بحث روی تجارب دردناک که با عواطف جریحه دار شده همراه بودند، چنین تجاربی را مورد بازبینی مجدد قرار می دهند. مراجعان از راه روشن سازی مطالب آزارنده به بصیرتی دست می یابند که به خنثی سازی اثرات مخرب و منفی هیجان های انباشته شده می انجامد. مراجعان به این طریق تسکین می یابند و علائم بالینی رفته رفته محو می شود. فروید از راه گفت وگو، گویی جرات ورزی معقولانه برای دیدن ریشه های خشم و ناراحتی را به جای خودخوری و فروخوردن خشم و در جا زدن در ناتوانی روانی، گام به گام به مراجعان می آموخت و «من» را از نو برای فعالیت های سامان بخش برمی انگیخت.

فروید در سال 1890 در آستانه ایجاد تحولی شگرف در روانشناسی قرار داشت. او در همین سال مقاله یی با امضای پزشک و پژوهشگر به «انجمن روانپزشکان و متخصصان اعصاب» در وین ارائه داد. او در آن مقاله گزارش داده بود برخی از مراجعان با نشانه های بالینی از تجارب ناراحت کننده و تعارض آمیزی حکایت می کنند که اگرچه به خیالپردازی بیشتر شبیه است، اما برای آنان کاملاً واقعیت دارد. در آن مقاله او از رازآلود بودن نمادها و از موضع اصالت ذهن دفاع کرده و اثرات فاکتورهای ذهنی را در بروز و همچنین در بهبود اختلالات روانشناختی، تعیین کننده ارزیابی کرده است. چون در نگارش آن مقاله، فروید روش های متداول تحقیق آزمایشی را به کار نبسته بود، داده ها را از راه آزمایش های کنترل شده جمع آوری نکرده بود و نتایج را با استفاده از روش های متداول مورد تجزیه و تحلیل قرار نداده بود، ارزش علمی آن مورد تردید واقع شد. کرافت ابینگ رئیس انجمن روانپزشکان در خصوص آن مقاله چنین اظهارنظر کرد؛ «این مقاله به داستان جن و پری شباهت دارد که به شیوه علمی بیان شده است.” فروید در پاسخ، منتقدان مقاله اش را افرادی نادان خطاب کرد (در «تاریخ روانشناسی نوین»، ص 449، ترجمه علی اکبر سیف و همکاران، 1382، تهران، نشر دوران). فروید در واقع خود اذعان داشت شیوه هایی که او برای کشف و فهم تعارض های زندگی مطرح کرده است، با شواهد دقیق عینی و علمی محض مطابقت نمی کنند، اما این لزوماً به این معنا نیست که این یافته ها غیرعلمی و بی اهمیت هستند. برخورد تند «انجمن روانپزشکان و متخصصان اعصاب» فروید را در پیگیری برای درک و فهم علائم بالینی مراجعان مصمم تر کرد و او را برآن داشت به مطالعه نظری گسترده تری دست زند تا راهکارها و فنون موجود را بر اساس پایه های نظری مستدل انسجام بخشد.
 

فروید مفهوم پرداز چیره دست
فاکتور ذهنی بودن احساس ناتوانی به عنوان فلج جسمانی باعث نمی شود پدیده ناتوانی غیرواقعی و کم اهمیت جلوه کند، بلکه بیشتر باعث پیچیدگی درک علل آن و کشف راه های مقابله با آن می شود چون عینی کردن آن دشوار است. از سوی دیگر به بهانه عینیت و واقع گرایی نمی توان از هرگونه پژوهشی که به نوعی با پیچیدگی، ظرافت، معنی دهی و ذهنیت همراه است، احتراز کرد. اجتناب مفرط از چنین پژوهش هایی ممکن است کار را به پژوهش روی مسائل و موضوعات ساده محدود کند چون پژوهش های ساده تر با متدهای متداول پژوهشی سازگارترند. امکان اجرای آزمایش های کنترل شده روی آنها آسان تر بوده و تجزیه و تحلیل آماری نتایج آسان تر میسر می شود. رواج پژوهش های ساده ممکن است به نوعی ساده انگاری بینجامد که توجیه گری و معقول نمایی را به جای عقلانیت واقعی و درک مناسب تر پدیده بنشاند. فروید نه تنها نشانه ها و علائم جسمانی را به منزله انعکاسی ساده از وضعیت فیزیولوژیک معینی تصور نمی کرد، بلکه در توضیح این رابطه از به کارگیری زبان پیچیده و غیرمتعارف پرهیز نداشت.

او تردید نداشت که گویی جسم انسان می خواهد به زبان استعاره سخن بگوید. نشانه رها از معنی دهی نیست. او به جای توجه به واقعیات بیرونی تلاش می کرد به نحوه تجارب و ادراک درونی افراد نزدیک شود. برای فروید نوع نگاه فرد اهمیت داشت نه آنچه او می نگریست. تفاوت ها را در نوع معنی بخشی افراد می جست، نه در واقعیات یکسان و مورد مشاهده همگان. بنابراین تصور می کرد معنای نشانه ها را در درون نگری ها و ژرف کاوی ها و بر اساس مفهوم سازی های مناسب بهتر بتوان درک کرد. با این وجود فروید مدت ها در انتخاب بین دو روش «واقعیت مدار» و «ذهنیت محوری» مردد بود. احتمالاً فکر می کرد چنانچه بخواهد در توضیح نشانه های بالینی برای ذهنیت انسان ها نقش درجه اول قائل شود، باید کار را از صفر شروع کند. باید پارادایمی نظری بر پایه اصالت ذهن طرح ریزی کند تا در چارچوب آن بتواند علت یابی، توصیف، تفسیر و مداوای علائم بالینی را بر اساس یک روش شناسی واحد توضیح دهد. فروید در پی ریزی طرح های نظری خود به شیوه کار هنرمندان، به ویژه نقاشان، پیکرتراشان و مجسمه سازان نظر داشت. هنرمند می کوشد به واسطه تجربه ذهنی بر واقعیت نائل آید. بنابراین از زبانی تحریف شده استفاده می کند، چون با دو جهان یعنی جهان واقعی و عینی و همچنین با جهان ذهنی و تصاویر نمادین سر و کار دارد. از همین رو است که برای درک یک اثر هنری از درک تصاویر نمادین آفریننده اثر، گریزی نیست. فروید طی مطالعات خود به این نتیجه رسید که گویی نه تنها برای درک نشانه های رفتاری و بالینی، بلکه اصولاً درک و شناخت انسان مستلزم به رسمیت شناختن دو جهان ذهنی متفاوت است. «انگار دو ذهن یا دو بخش جداگانه در یک ذهن بود که پیام های متفاوت یا متناقض حتی گاه متضاد داشتند. به یکی از آنها فرد آگاه بود پس «خودآگاه» نام گرفت که همان «آگاهی» سنت فلسفه بود که از زمان دکارت به عنوان واقعیتی بدیهی و چالش ناپذیر پذیرفته شده بود و دیگری بخشی از ذهن بود که فرد - یعنی مالک و دارنده آن- از محتوای آن خبر نداشت. انباری پنهان از بادهای فراموش شده و واپس زده شده، که به یاد نمی آمدند، پس آن را «ناخودآگاه» نام دادند که دنیای دیگری بود، غریب، آنچنان بیگانه که انگار به فرد دیگری تعلق داشت.” (محمد صنعتی، 1380) فروید با تکیه بر وجوه ناخودآگاه ذهن انسان، رویکرد روانکاوی را برای شناخت لایه های زیرین ذهن ابداع کرد؛ رویکردی که نه تنها برای درمان علائم بالینی - رفتاری به کار می رفت، بلکه به عنوان فلسفه تلاش داشت انسان اجتماعی را در چارچوب آن توضیح دهد. فروید رفته رفته به علت مشغله ذهنی اوقات خود را کمتر به امور اجرایی طبابت و مداوای عملی مراجعان اختصاص می داد. او در وهله اول به درک پویایی های رفتار انسان علاقه داشت.

منبع: باشگاه اندیشه

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران