خانم سی. در سناریوی احمقانه ای گرفتار شده است که به دیوانگی و بستری شدن می انجامد مگر اینکه چاره ای برای آن اندیشیده شود. او از آن می ترسد که دیوانه شده باشد. دنیای او تهدیدش می کند که کنترل خود را از دست بدهد. خانم سی. در تلاشی نومیدانه برای حفظ نظم زندگی اش ، هرآنچه را که بتواند برنامه ریزی می کند ، تا جایی که زندگی او چیزی جز یک رشته تشریفات وسواسی تکراری نیست. او با سنگر گرفتن ناخودآگاه در پناه پیشینه ی خود ، به وسواس هایش می چسبد ، انگار که آنها نشانه ی سلامت عقل هستند. او نظم را با سلامت عقل و تشریفات را با خردمندی عوضی گرفته است.
علل احمقانه بودن سناریوی خانم سی. در دستورات والدین او علیه فکر کردن نهفته است . « خفه شو و هر چه که من می گویم انجام بده » دستور همیشگی پدر او بر ضد تلاش های وی برای حرف زدن بر اساس افکار خودش بود. می توانیم تصور کنیم که مادر خانم سی. باور نمی کرد که اقدامات او در مورد کثیفی ، بیماری یا امیال جنسی جدی باشند ، مگر اینکه او از این پدیده های طبیعی شدیداً بترسد. خانم سی. به خاطر داشتن والدین وسواسی ، در مقطعی از زندگی خود نتیجه می گیرد که آنها بهتر از او می فهمند ، آنها حق دارند و او اشتباه می کند ؛ آنها خوب هستند و او خوب نیست .
خانم سی. در سناریوی احمقانه ای گرفتار شده است که به دیوانگی و بستری شدن می انجامد مگر اینکه چاره ای برای آن اندیشیده شود. او از آن می ترسد که دیوانه شده باشد. دنیای او تهدیدش می کند که کنترل خود را از دست بدهد. خانم سی. در تلاشی نومیدانه برای حفظ نظم زندگی اش ، هرآنچه را که بتواند برنامه ریزی می کند ، تا جایی که زندگی او چیزی جز یک رشته تشریفات وسواسی تکراری نیست. او با سنگر گرفتن ناخودآگاه در پناه پیشینه ی خود ، به وسواس هایش می چسبد ، انگار که آنها نشانه ی سلامت عقل هستند. او نظم را با سلامت عقل و تشریفات را با خردمندی عوضی گرفته است.
علل احمقانه بودن سناریوی خانم سی. در دستورات والدین او علیه فکر کردن نهفته است . « خفه شو و هر چه که من می گویم انجام بده » دستور همیشگی پدر او بر ضد تلاش های وی برای حرف زدن بر اساس افکار خودش بود. می توانیم تصور کنیم که مادر خانم سی. باور نمی کرد که اقدامات او در مورد کثیفی ، بیماری یا امیال جنسی جدی باشند ، مگر اینکه او از این پدیده های طبیعی شدیداً بترسد. خانم سی. به خاطر داشتن والدین وسواسی ، در مقطعی از زندگی خود نتیجه می گیرد که آنها بهتر از او می فهمند ، آنها حق دارند و او اشتباه می کند ؛ آنها خوب هستند و او خوب نیست .
خانم سی. از موضع زندگی بازنده ، سناریوی « من بدبخت » را برگزیده است. او کودکی درمانده و قربانی نیروهای فجیعی چون بیماری و کثیفی بود و ناامیدانه به یک ناجی نیاز داشت. خیال پردازی های مطلوب او داستان های سیندرلا بودند. او با کنار گذاشتن بالغ منطقی اش احساس می کرد که اصلاً نمی تواند زندگی اش را نجات دهد. زندگی او تحت سلطه ی کودک درمانده اش بود که از عناصر نسبتاً بی ضرر دنیا وحشت داشت و والد ددمنش او که از او توقع داشت کاملاً تمیز باشد ، به امیال جنسی پاسخ ندهد و اعتماد به نفس نداشته باشد ، کاملاً وی را زیر سلطه ی خود در آورده بود.
بعد از اینکه شوهر خانم سی. او را از شر والدین ستمگرش نجات داد ، سناریوی تقابلی او برای مدتی خوب عمل کرد ، او مدت چند سال نقش مادر را بازی کرد ، پشت سر هم بچه به دنیا آورد و فرصت کمی برای فکر کردن داشت. اما در اوایل زندگی زناشویی ، سناریویی را برگزید که همچنان او را احمق نگه می داشت. آشفتگی ها او را از پای درآوردند. پنج فرزند و ششمی در راه ، همه گیری آنفلوآنزای آسیایی و تهدید کرمک ها ، برای ایجاد احساس های آشفته کافی بودند. این احساس ها آنچه را که وی مدت ها قبل برگزیده بود ، تأیید کردند : من خوب نیستم. کودک درمانده ی خانم سی. کنترل را به دست گرفت و او به اطرافیانش التماس کرد که وی را از سرنوشت شومش نجات دهد.
درمانگران قبلی خانم سی. احتمالاً به تمنای او برای نجات پاسخ مثبت داده بودند. اما چون او نتوانست به آنها پاسخ دهد، احتمالاً احساس کردند که قربانی حماقت خانم سی. شده اند و از این رو ، تبدیل به ستمگرانی شدند که برچسب اسکیزوفرنی را به این نمک نشناس زدند و توصیه کردند که بستری شود. خانم سی. شوهرش را نیز برای نجات خود درگیر کرد و مرد بیچاره برای اینکه وی را از دوش گرفتن صبحگاهی نجات دهد، مجدانه رأس ساعت 5 بیدار می شد. بعد از اینکه خانم سی. نتوانست از این اقدام هم نجات یابد، احساس کرد قربانی تشریفات بی وقفه ی خود شده است و شوهر او نیز از آن پس می خواست با بستری کردن وی ، او را آزار دهد. سناریوی غم انگیز خانم سی. سریعاً به اوج خود می رسد و به جنون کشیده می شود. خانم سی. بیچاره که گرفتار حماقتی آشکار شده است ، کاملاً درمانده می شود و نیاز مبرمی به کمک دیگران پیدا می کند.
سناریوی احمقانه ی خانم سی. یک رشته بازی های خودشکن را دربردارد. او به بازی ملال آور « این وحشتناک نیست » پرداخته بود ، از جمله اینکه آیا کرمک ها وحشتناک نیستند ؟ شستشوی من وحشتناک نیست ؟ و زندگی من وحشتناک نیست ؟ او با تأسف می گوید : « ببین من چقدر سعی می کنم » . « من شسستم و شستم و باز هم شستم و سال ها تحت درمان قرار گرفتم ، ولی هنوز آدم ناامیدی هستم » . بازی « پای چوبین » او باعث می شود که دیگران زیاد از او سوال نکنند. او در اصل می گوید : « من آدم وسواسی درمانده ای هستم که قرار است اسکیزوفرنیک احمقی شود ، پس از من توقع نداشته باشید که بالغی با کفایت ، همسری صمیمی ، مادری دلسوز یا بیماری موفق باشم » .
اگر آقای سی. مایل نبود نقش خود را به این خوبی اجرا کند ، روند زندگی خودشکن خانم سی. به این آرامی و سرعت ، به سوی هدف نهایی پیش نمی رفت. آقای سی. در سناریویی گیر کرده است که برای نجات قهرمانانه ، تلاشی فوق انسانی را می طلبد تا اینکه بالاخره خود را فدای تغییری حق به جانب می کند : « من خوبم – زنم خوب نیست » . « اگر به خاطر او نبود » بازی متقاعد کننده ای است که برای پیشبرد سناریوی حق به جانب خویش اجرا می کند. بدون درگیر کردن آقای سی. در TA فشرده ، باید انتظار داشته باشیم که او به شیوه های ظریف و نه چندان دقیق ريال خانم سی. را به ادامه دادن روند زندگی احمقانه اش ترغیب کند. سناریوی او سناریوی اندوه باری است که کاملاً با همسری که زندگی احمقانه ای را برگزیده است ، می خواند.
برای اینکه خانم و آقای سی. از خود ویرانگری اجتناب کنند ، تحلیل ساختاری عمیق و فشرده باید در جهت فعالیت بالغ آنها پیش برود که کاملاً کنار گذاشته شده است. اگر قرار باشد درمان به موفقیت دست یابد ، بالغ درمانگر باید بالغ کنار رفته ی خانم سی. را گیر بیندازد. در عین حال ، آقای سی. باید آگاه شود که حتی والد مهرورز او که می خواهد به وسواس های خانم سی. کمک کند ، در حقیقت ، به حال او زیان بخش است ، زیرا کودک درمانده ی او را تحریک می کند. آقای سی. باید تا آنجا که در توان دارد ، هرگونه مأموریت نجات همسرش را متوقف کند. شاید خانم سی. تهدید به خود کشی کند ، با این حال ، آقای سی. باید مراقب باشد که به وضع قبلی نجات دادن همسرش برنگردد. آقای سی. را باید ترغیب کرد که به هنگام استرس ، سعی کند از بالغ خودش برای گیر انداختن بالغ همسرش استفاده کند و به این ترتیب اجازه ندهد کودک وی دچار ترس های غیر منطقی شود .
خانم سی. هم به جای اینکه برای دریافت تأیید خانواده اش طوری عمل کند که انگار خوب نیست ، می تواند وقتی احساس می کند خوب است ، طلب نوازش کند. درمانگر باید به توانمندی های خانم سی. توجه ویژه ای داشته باشد و کاری کند که او بفهمد حتی وقتی که بهتر می شود و نه فقط در صورتی که بدتر می شود ، دیگران او را نوازش خواهند کرد . با استفاده از پسخوراند و تعبیرها می توان خانم سی. را آگاه کرد که چگونه در اوان زندگی ، نیاز به برگزیدن سناریوی احمقانه را احساس می کرده است ، در حالی که ، اکنون لازم نیست این روند خود ویرانگرانه را ادامه دهد. برای مثال ، می توان او را به خواندن کتاب های برن و هاریس ترغیب کرد تا بتواند عقل خویش را برای کمک به خودش به کار گیرد. ترغیب خانم سی. به شرکت در گروه TA به او کمک می کند که دریابد نه تنها می تواند برای بهتر شدن ، عقل خودش را به کار گیرد ، بلکه توانایی آن را نیز دارد که به دیگران کمک کند بهتر شوند.
اگر بتوان بالغ خانم سی. را گیر انداخت و اگر او بتواند از سناریوی احمقانه اش آگاه شود ، فرصت وارونه کردن مسیر بیمارگونه ی زندگی اش را به دست خواهد آورد. اگر او و شوهرش آگاه شوند که چقدر در مثلث شوم ناجی – قربانی – ستمگر درگیر بوده اند ، هر دوی آنها متوجه خواهند شد که نجات دادن خانم سی. مثل این است که به یک فرد معتاد هروئین داده شود. خانم سی. باید یاد بگیرد که هرگونه تلاش دیگران برای نجات دادن خویش را رد کند ، حتی اگر این آدم ها متخصصان بهداشت روانی باشند. نوازش های وی فقط از طریق پی بردن به این امر حاصل می شود که او می تواند زندگی خویش را هدایت کند. او باید بفهمد که به رغم آنچه والدین ددمنش او گفته اند و به رغم تصمیمی که در اوان زندگی خویش گرفته است ، قابلیت خوب بودن را دارد. او باید تصمیم بگیرد که از آن پس کودک درمانده ای نیست. در عین حال ، او باید بداند که صرف نظر از آنچه متخصصان بهداشت روانی ممکن است بگویند ، او روان رنجور ناامید یا روان پریش علاج ناپذیری نیست. خانم سی. باید بداند که به رغم گذشته ی آشفته اش هنوز می تواند با افتخار بگوید که
« من واقعاً خوب هستم » .
منبع: نظریه های روان درمانی